شیعه و سنی؛ دوگانه موهوم/ عبور از نگاه تاریخی و شخص محورانه به دین

اگر به شما بگویند که قرآن یک کتاب تاریخی است که 1400 سال پیش در سرزمین حجاز نازل شده و کلماتی مانند شتر و ... در آن نشان دهنده تأثیرات زمان و مکان در ادبیات قرآنی است شما چه می گویید؟ این ادعایی است که سروش و روشنفکرانی چون او بارها طرح کرده اند.

اگر روشنفکری دینی شریعتی با نقد جمود حاصل از تشیع صفوی، ایده بازگشت به خویشتن را با رجوع به مبانی دینی طرح می کند، روشنفکران دینی لیبرال با حمله به خود مبانی دینی مانند وحیانی بودن قرآن به دنبال مشروعیت بخشی تام و تمام به انگاره های مدرنیته و هضم اسلام در معده مدرنیته اند. شریعتی اگرچه خود تحصیلکرده غرب است و علی الظاهر زیست جهانی مدرن دارد، ولی ادبیات او به کل ادبیات مدرن نیست و دل در گرو علی و فاطمه دارد.

شریعتی دلداده مدرنیته نیست و رویکرد انتقادی او به مدرنیته را میتوان با رویکرد انتقادی مکتب فرانکفورت قیاس کرد. نقدی که به شریعتی وارد است این است که او به شکل متعصبانه ای شیعه است. بازگشت به خویشتن او به جای اینکه به اسلام محمدی و علوی ارجاع یابد صرفا بر «تشیع علوی» تأکید می کند. اما تفاوت عمده او با فرقه تشیع سنتی که امروز می توانیم به نحوی آن را معادل «تشیع انگلیسی» بدانیم، این است که علی و فاطمه برای او افراد و اشخاص نیستند. علی و فاطمه شریعتی، علی و فاطمه تاریخی نیست، بلکه علی و فاطمه ای است که می تواند در همه تاریخ بروز و ظهور یابد.

تشیع انگلیسی درست مانند اسلام امریکایی، به ما بسیار نزدیک تر از آن چیزی است که تصور می کنیم. نباید بیاندیشیم که اسلام امریکایی و تشیع انگلیسی همواره صفتی است که شایسته دیگری است. خود ما نیز در خطر ابتلا به این دو تفکر هستیم.

از نظر بنده مبدل کردن پیامبر و اهل بیت و اصحاب او و حتی دشمنان آنها به اشخاصی تاریخی بارزترین ویژگی تفکر تشیع انگلیسی است. اگر مطهری فریاد می زند که شمر دیروز مرد، شمر امروز موشه دایان است، دقیقا برای مبارزه با رویکرد تاریخی نگر به اسلام است.

تاریخی کردن پیامبر و اهل بیت درست مانند تاریخی کردن قرآن است. اگر روشنفکران دینی می خواهند قرآن را کتاب عصری و تاریخی معرفی کنند، تشیع انگلیسی نیز همین کار را با اهل بیت می کند و کل اسلام را خلاصه می کند به سال اول تا 255 هجری!

عمده ترین دغدغه تشیع انگلیسی کوبیدن بر طبل اختلاف میان سنی و شیعه است. اما روش تشیع انگلیسی در دامن زدن به این اختلاف و بازتولید این دوگانه نه بحث بر سر مسائل کلامی بلکه تکیه بر همان وقایع تاریخی است. اختلافات کلامی میان خود جریان موسوم به شیعه نیز وجود دارد. ولی هیچ گاه اختلافاتی شبیه اختلافات اشاعره و معتزله منجر به فرقه گرایی و تفرقه در سطوح اجتماعی نشده و به انجام بحث هایی میان اندیشمندان و نخبگان خلاصه شده است.

دوگانه سازی میان تشیع و تسنن و تسری دادن آن به سطوح اجتماعی از اساس بر خطاست. این دوگانه سازی همان گونه که بیان شد حاصل نگرش تاریخی به دین است. البته محدود کردن دین به وقایع تاریخی صدر آن، تنها عامل تقویت اختلافات نیست بلکه محور قرار دادن اشخاص نیز عاملی است که در همدستی با نگرش تاریخی عمل می کند. شخص محوری را می توان در مقابل نظام محوری قرار داد. تفکر شخص محور به جای اینکه کلیت روح و اندیشه حقیقت اسلامی را دریابد و حقیقت را در مفاهیم جستجو کند صرفاً در مصادیق مانده است. نگارنده به واسطه فیض بودن پیامبر و ائمه معصومین اعتقاد دارد ولی امام را سرمشق و تحقق انسان کامل می داند.

به ائمه معصوم نباید رنگ تاریخی زد و نه باید آنها را در وجوه شخصی شان خلاصه کرد. امام برای ما یک وجود تاریخی نیست، چنانچه شخص هم نیست، گرچه وجوه تاریخی و شخصی هم دارد. ما به حقیقت امام و به مفهوم انسان کامل اعتقاد داریم.

عبور از نگاه تاریخی و شخصی و رویکرد نظام مند و مفهومی به دین علاوه بر اینکه می تواند دین ورزی ما را عمیق تر کند، از تبعاتی چون تفرقه و اختلاف نیز جلوگیری خواهد کرد.

علل چرخش برخی چهره‌ها از مبانی انقلاب/ رویش بر ریزش غلبه دارد

اشاره دوباره رهبر انقلاب در سالگرد رحلت بنیانگذار انقلاب اسلامی به مسأله تحریف امام نشان از خطری دارد که در کمین انقلاب اسلامی نشسته است. در این میان آنچه مهم است مصون داشتن مبانی اندیشه های امام راحل از دستبرد تحریفات است که این امر نیز مستلزم رجوع به متون مدون به جای مانده از امام و همچنین ارجاع به سلوک و سیره ایشان است.

اما فارغ از اینکه کدام یک از اندیشه های امام در معرض تحریف قرار دارد، این سوال جای طرح دارد که انگیزه و نیات افرادی که دست به چنین تحریفاتی می زنند چیست. به نظر می رسد تفسیر به رأی و سعی در خوانش و مصادره امام به نفع خود، ریشه شکل گیری این دست تحریفات باشد. به واقع برخی به دلیل تغییر مواضع و چرخش و عدول از مواضع انقلاب چون نمی توانند خود را با اصول و مبانی حضرت امام(ره) هماهنگ کنند، سعی می کنند تا مواضع امام و در پی آن اساس اسلام و انقلاب را به رنگ تمایلات و تغییرات خود در آورند. فلذا تحریف امام فرایندی است که ریشه در تغییر و چرخش مواضع برخی خواص دارد.

در این راستا با آیت الله رشاد، رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی درباره دلایل چرخش مواضع برخی خواص به گفتگو نشسته ایم که در پی می آید؛

*اصولاً چرا برخی از خواص و نخبگان به یکباره دچار تغییر در مواضع و عدول از اصول انقلاب می‌شوند؟

تعبیر «چرخش نخبگان»؛ به نظر من تعبیری غلط‌ انداز بلکه جانبدارانه از فرایند عدول از اصول توسط برخی خواص است؛ زیرا لزوماً هر آن که از اصول و آرمان‌ها عدول می‌کند نخبه نیست، بلکه و بسا چرخش‌ها که ناشی از ناپایداری فکری، تذبذب شخصیتی، و خصلت «نون به نرخ روز خوردن» و امثال این آفات است ـ گاه نشانه‌ نانخبگی و ناپختگی چنین عناصری است؛ و بسا کسانی که بر مبانی و مواضع خویش اصرار می‌ورزند، و همچنان وفادار و پایدار مانده‌اند نخبه‌تر و برگزیده‌تر باشند.

براساس چه ملاکی کسانی که دچار آفت دگردیسی شده و مبتلا به بیمارهایی چون تجدیدنظرطلبی، ندامت از کرده‌ی صواب و گذشته‌ی پرافتخار خویش و همرزمان و همالان، گرفتار آفت فرافکنی و سیاه‌نمایی، عافیت‌طلبی و محافظه‌کاری می‌شوند، نخبه‌اند؛ اما کسانی که بر مبانی و مواضع اصولی و میثاق انقلابی خود همچنان پایبند و پایدار مانده باشند، و صرفاً به دلیل اینكه بر اصول و آرمان‌ها اصرار مي‌ورزند و از ثبات فكري برخوردارند نخبه نیستند؟ ولو اینکه متفكری فرهیخته، عالمی آگاه به زمان و دانشگاهی فاضل و صاحب صدها اثر علمی فکری فاخر باشند؟

تعبیر صحیح و واقع‌بینانه از این پدیده، اگر بتوان آن را به مثابه یک نظریه تلقی کرد، عنوان «چرخش چهره‌ها» است؛ یعنی چهره‌ها و مشاهیر گاهی دچار یک نوع عدول و اعراض از مبانی و اصول می‌شوند و چنين چيزی در تاریخ ملل، در سیر تاریخ اسلام بسیار رخ داده و در جامعه‌ي کنونی ما نيز می‌تواند اتفاق بیافتد.

با توجه به تبیینی که عرض شد، من به امکان وقوع پدیده «چرخش چهره‌ها» و حتی و فراتر از آن به «چرخش جبهه‌ها» به عنوان یک واقعیت تکرارپذیر باور دارم؛ چرخش چهرهها به معنی تغییر و تبدل موضع مشاهیر یک جامعه و عناصر اجتماعی شناخته در میان یک ملت، امری عادی است و تصور می‌کنم این حقیقت میتواند چونان یک نظریه اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. ایران عهد انقلاب نمایشگاه عظیمی از چرخش چهرهها بوده است! 

*آیا این پدیده را می‌توان در ذیل فرایند اجتماعی ریزش و رویش تحلیل کرد؟

پدیده‌ «چرخش چهره‌ها» همان مقوله‌ «ریزش و رویش» نیست؛ زیرا چرخش چهره‌ها امری یکسویه و مختص به خواص اجتماعی است، ریزش‌ها و رویش‌ها مقوله‌ای دو سویه است و نیز مخصوص خواص نیست بلکه پدیده‌ی فراگیرتری است، در هر جامعه‌ای و نسبت به هر امری ریزش‌هایی و رویش‌هایی رخ می‌دهد و البته باید سنجید و مشخص كرد که روند رویش غلبه داشته است یا روند ریزش؛ در صورت غلبه‌ روند ریزش، می‌توان آن را نشانه‌ فروپاشی موضوع و محور پدیده، قلمداد کرد.

قوام روزافزون و دوام پرسطوت، اقتدار رو به تزاید، بالندگی و پیشروندگی پرشتاب انقلاب اسلامی، فتوحات و مرزگشایی‌هاي پیاپی آن در نقاط مختلف جهان، حاکی از این است که الحمدلله رویش‌ها بر ریزش‌ها در فرایند حیات انقلاب اسلامی غلبه دارد و این روند امیدبخش در داخل و خارج كشور کاملاً محسوس و مشهود است.

در اين خصوص می‌توان به رفتار اجتماعی خودجوش اخیر، يعنی واقعه‌ای که مردم در بدرقه‌ شهدای غواص خلق کردند، مثال زد. اگر جمعيتی كه برای تشییع شهدا آمده بودند را تحلیل اجتماعی و نسلی بکنیم، به نکات بسیاری پی‌خواهیم برد، از جمله به روند غلبه‌ رویش‌ها بر ریزش‌ها، اکثریت حاضرین به نسلی تعلق داشتند که در زمان شهادت این غواصان یا متولد نشده بودند یا کودکان خردسالی بیش نبودند، اما آن روز چنان آرمانخواهانه، قدرشناسانه، شورانگیز و پرنشاط به صحنه آمدند که به جهت ازدحام جمعیت، طی مسافت کمتر از دوهزار متری فاصله‌ میدان بهارستان تا معراج شهدا در خیابان بهشت، ده ساعت به درازا کشید، این مسئله يعنی غلبه‌ رويش بر ريزش.

حوادث و جریانات بیرون از مرزهاي كشور نيز همین واقعیت را تأیید می‌کند؛ انقلاب اسلامی ایران سه دهه قبل اتفاق افتاده، اما امروز، بیداری اسلامی و انقلاب اسلامی در جهان و منطقه در حال گسترش و شکوفایی است، امروز انقلاب اسلامی در منطقه اقتدار بی‌نظیری فراچنگ آورده و در جهان هواداران بی‌شماری دارد، هواداراني كه با آرمان‌های انقلاب به صورت احساسی و عاطفی و موج‌واره برخورد نمي‌كنند، بلکه برخورد آنان با مبانی و مواضع انقلاب کاملاً خودآگاهانه و عمیق و با ویژگی‌ها و خصایل پایدار است.

به موازات پیدایش و پیروزی انقلاب اسلامی، انقلاب‌های بسیاری در نقاط مختلف جهان اتفاق افتاد اما به سرعت افول کرد و برچیده شد، اما همچنان این انقلاب و جریان‌های هوادار آن که دامنه‌ي انقلاب اسلامی قلمداد می‌شوند، بالنده پیش می‌روند. این نكته نيز نشان‌دهنده‌ي غلبه‌ي رویش بر ریزش در مقیاس جهانی و برون‌مرزی است.

گفتگو با آیت الله علی اکبر رشاد

ریزش همانند رویش اجتناب‌ناپذیر است، مهم این است که روشن شود کدامیک بر دیگری غلبه دارند و خوشبختانه ما مي‌بينيم درباره‌ی انقلاب اسلامی، روند رویش بر آفت ریزش غلبه دارد. هرچند جريان چرخ چهره‌ها در انقلاب اسلامی نیز یک جریان غالب نیست؛ اما یک پدیده واقعی در جامعه ماست. مشاهده می‌کنیم که چهره‌ها یا حتی جبهه‌هایی به تدریج اما ظاهراً یکباره تغییر موضع می‌دهند! آن‌چنان که آن فرد یا جریان، دیگر می‌شود.

اگر فهرستی از مواضع پیشین یک چهره یا یک جریان تهیه شود احساس می‌شود كه گویی صددرصد دیگر شده است! به‌طوری که یک فرد یا جریان، تمام قد در مقابل خود تاریخی‌اش می‌ایستد، حکایت «موسیی با موسیی در جنگ شد» است! مصادیق اين پدیده در جامعه‌ کنونی ما کم نیست.

ادامه نوشته

گفتگوهای ایدئولوژیک خون انقلاب است/ حقیقت انقلاب را بازخوانی کنیم

به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، با دکتر مصطفی مهرآئین، پژوهشگر حوزه انقلاب اسلامی گفتگویی تفصیلی انجام داده ایم. مهرآیین دکتری در جامعه شناسی سیاسی دارد. وی که اکنون مدیریت موسسه مطالعاتی رخداد تازه را برعهده دارد، در حدود ده سال در گروه جامعه شناسی انقلاب پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی مشغول به کار بوده و تدریس درس هایی همچون نظریه های جامعه شناسی و جامعه شناسی جنبش های اسلامی را بر عهده داشته است. رساله ارشد و دکتری وی هر دو در حوزه تحلیل فرهنگی انقلاب ایران جای می گیرند.

*به بهانه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی می‌خواستیم فراتر از کلیشه‌های رایج، درباره جامعه شناسی انقلاب و اندیشمندانی که به انقلاب اسلامی پرداخته اند گفتگو کنیم. شما به عنوان کسی که در پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی در این زمینه کار کردید و صاحب تألیف و پژوهش در زمینه انقلاب هستید، بفرمایید اساساً چرا انقلاب اسلامی برای پژوهشگران خارجی جذابیت دارد و آنها با چه انگیزه‌ای به سراغ تحلیل انقلاب اسلامی می‌آیند؟

به نام خدا. دلایل متفاوت و متعددی برای توضیح چرایی رشد مطالعات انقلاب اسلامی وجود دارد. در سطحی ترین لایه، مقتضیات سیاسی- امنیتی نظام بین‌الملل و نیاز کشورهای قدرتمند به شناخت مقتضیات انقلاب و کنترل سیاست جهانی منجر به شکوفایی و رشد مطالعه انقلاب شد. این مسأله البته بیشتر در پیوند با مسأله اسلام است تا صرف انقلاب ایران. از میان چهار سنت فرهنگی عمده جهانی؛ یعنی آئین کنفوسیوس، هندو، اسلام و مسیحیت، سنت فرهنگی اسلام دارای نافذترین نقش در سیاست معاصر است. نقش نافذ و فراگیر سنت فرهنگی اسلام در سیاست معاصر و پیامدهای بعدی آن مثل احیاء جنبش های اسلامی مبارز و وقوع انقلاب اسلامی ایران باعث افزایش توجه جوامع قدرتمند غربی به شناخت پدیده اسلام و هدایت منابع مالی، سیاسی و فکری به سمت مؤسسـات تحقیقاتی، دانشگاه ها و محافل علمی جهت انجام این کار شده است.

*این موسسات خصوصی بودند یا دولتی؟

همه آنها وابسته به دانشگاه‌ها و دولت‌های غربی بودند که انتظار از آنها این است که روشن کنند وضعیت جهان اسلام چگونه است. جالب است که دیگر ساده‌ترین این حوزه‌ها که به تعبیری خیلی نزدیکی هم دارد به بحث انقلاب، حوزه مطالعات زلزله است. حتی در آن حوزه‌ها هم علوم اجتماعی داشت وارد می‌شد. دقیقاً زمانی که مطالعات زلزله آغاز شد اصلاً دلیلش این بود که می‌گفتند اگر اتحاد جماهیر شوروی به جهان غرب حمله کند، واکنش مردم چه خواهد بود؟ پرسش‌شان این بود که اگر این اتفاق از طریق حمله اتمی شوروی در آمریکا بیفتد، آیا مردم عقلانی رفتار خواهند کرد یا نه؟ و جالب است که به این نتیجه رسیده بودند که نزدیک‌ترین پدیده‌ای که می‌تواند عظمت حمله اتمی شوروی به آمریکا را شبیه‌سازی کند، زلزله است. برای همین تحقیقات در این حوزه گسترش پیدا کرد. می‌بینیم که اصولاً این تحقیقات و این بحث‌ها از حوزه امنیتی و دفاعی ریشه می‌گیرد. در همین اسرائیل ۳۰ مرکز ایران‌شناسی وجود دارد. جالب است که ما در کشور خودمان یک مرکز این چنینی هم نداریم. اما در دانشگاه‌های غربی مراکز تحقیقاتی متعددی تأسیس شد که به صورت تخصصی درباره این مسائل پژوهش می‌کردند.

از میان چهار سنت فرهنگی عمده جهانی؛یعنی آئین کنفوسیوس، هندو، اسلام و مسیحیت، سنت فرهنگی اسلام دارای نافذترین نقش در سیاست معاصر است

برنارد لوئیس، اسلام شناس برجسته، در جملاتی که حاکی از تعجب و حیرت است، در اشاره به نقش سیاسی اسلام در جهان امروز می‌ گوید: نقش سیاسی اسلام در جهان امروز از دیدگاه یک ناظر جدید غربی امری غیرعادی و نامتعارف است. در جهان جدید، اندیشه مذهبی پدیده‌ای پوچ و بی‌مورد است. اما در مورد اسلام پوچ و بی‌مورد نبوده است. این تفاوت از کجا ناشی می‌شود؟

یکی دیگر از نویسندگان غربی به نام چریل بنارد در توجیه لزوم شناخت جریان‌های ایدئولوژیک موجود در جهان اسلام و حمایت از اندیشه‌های اسلامی همسو با منافع جهان غرب می گوید: امروزه جهان اسلام بر سر ارزش‌ها، هویت و جایگاه خویش در جهان امروز به گونه‌ای درگیر کشمکش‌های درونی و بیرونی است. هر یک از طرف های رقیب در این کشمکش با تفسیر و برداشت ستیزه‌جویانه خویش در تلاش برای سلطه سیاسی و فکری بر طرف دیگر است. این کشمکش‌ها برای جهان غرب هزینه‌های جدی و الزامات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و امنیتی در بردارد. می بینید که بر وجوه امنیتی تأکید می کند.

نقش سیاسی اسلام در جهان امروز از دیدگاه یک ناظر جدید غربی امری غیرعادی و نامتعارف است. در جهان جدید، اندیشه مذهبی پدیده‌ای پوچ و بی‌مورد است. اما در مورد اسلام پوچ و بی‌مورد نبوده است این مهم است برای امنیت جهان غرب بالاخص آمریکا که ببیند هر کدام از این جنبش‌ها از چه ویژگی‌هایی برخوردار است و سازگارترین این جنبش‌ها با جهان غرب کدام است که از جنبش‌های سازگار حمایت کند. بنارت این بحث را مطرح می‌کند که سازگارترین جنبش‌ها با جهان غرب جنبش‌های فکری هستند که با لیبرالیسم سازگاری بیشتری ‌کند.

منطق کنش دینی، فدیه است

اقتصاد دین عنوان نظریه‌ای است که در آن از مفهومی به نام کالای دینی سخن گفته می‌شود. در این رویکرد نظری دین به مثابه یک نظام اقتصادی در نظر گرفته می‌شود که کالای دینی در آن تولید، توزیع و مصرف می‌شود. نظریه اقتصاد دین می‌کوشد تا با سنخ‌شناسی مصرف‌کنندگان و تولیدکنندگان کالای دینی به نوعی به ارزیابی وضعیت دینداری بپردازد. حسن محدثی، مدیر سابق گروه جامعه‌شناسی دین انجمن جامعه‌شناسی ایران است که از وی ترجمه‌ها و تألیفات متعددی در این حوزه منتشر شده‌است. وی، به سفارش بعثه مقام معظم رهبری به انجام پژوهشی در زمینه رضایت‌سنجی حجاج مبادرت نموده است که از نتایج آن پژوهش و همچنین با جرح و تعدیل آرای برخی جامعه‌شناسان اقتصادگرای دین به طرح این نظریه پرداخته است. در میزگردی که در سه نوبت منتشر خواهد‌شد، با حضور دکتر حسن محدثی و دکتر مهدی فیض، قرآن پژوه و استاد دانشگاه، به عنوان منتقد به بررسی و نقد این نظریه یا رویکرد نظری پرداختیم که بخش اول آن را ملاحظه می‌فرمایید.

http://mehrnews.com/news/2383806

*برای آغاز گفت و گو خوب است با توجه به اینکه در موسم حج هستیم با این بهانه بحث را شروع کنیم و هر دو بزرگوار از منظر خودشان از آنچه که در حج دیدند صحبت کنند تا برسیم به اینکه دکتر محدثی چطور از دل پژوهشی که در حج انجام دادند به نظریه اقتصاد دین رسیدند.

فیض: بنده نگاهی که به حج دارم نگاهی است که درباره اکثر احکام دینی و شرعی دارم. اکثر احکام هم یک کارکرد فردی دارد و هم یک کارکرد اجتماعی. نمی خواهم بگویم کارکرد احکام در این دو کارکرد محدود می شود زیرا احکام کارکردهای دیگری هم دارد که نمی خواهم وارد آنها بشوم. کارکرد فردی حج این است که یکی از انواع عبادت است، عبادت در مفهوم کلان، اثری که روی انسان دارد این است که مسیر عبودیت را برای ما هموار می کند. عبودیت آن چیزی است که باید در زندگی اتفاق بیفتد. در لحظه لحظه زندگی باید اتفاق بیفتد. تعامل با مردم، تعامل با خانواده و حتی تعامل با محیط زیست و ... در تمامی اینها قرار است بندگی فقط و فقط برای خدا اتفاق بیفتد و از مسیر بندگی، حرکت به سوی خدا امکان پذیر است.

به تعبیر امام(ره)، جز با قدم عبودیت نمی توان به سوی خدا حرکت کرد و به مقام تقرب حقیقی رسید. عبودیت برای تقرب است و عبادت مسیر عبودیت را هموار می کند. لذا اثر فردی حج، (به عنوان یک عبادت) این است که مسیر انسان را برای عبودیت های بعد از خودش هموار کند. بنابراین حج باید در زمانی از زندگی و عمر انسان اتفاق بیفتد که اولا انسان با واقعیت های زندگی و با مشکلات و موانع آشنا شده باشد. بفهمد که در برابر بندگی خدا چه موانعی وجود دارد. در برابر بندگی خدا تطمیع و تهدید است، اشکال تراشی های مختلفی است، موانع درونی است. نفس است، موانع بیرونی است. فشارهای جامعه است. باید همه این موانع را بشناسد بعد که به حج می رود باید از محتوای حج استفاده کند که مسیر بندگی را در برابر این موانع برای خودش هموار کند.

توحید حاکم بر حج برای همین است که مسیر بندگی بر انسان هموار شود و از آن طرف هم انسان زمانی باید به حج برود که احتمال بدهد که فرصتی برای زندگی بعد از حج خواهد داشت نه اینکه به قول بعضی ها بگوییم حج را نگه داریم برای آخر عمرمان، آخر عمر برویم حج برای اینکه ثوابش را برای آن دنیا نگه داریم! ثواب حج برای این است که انسان از حج برای این دنیا قبل از مرگش استفاده کند و فرصتی داشته باشد تا بتواند از برکات حج در زندگی خودش استفاده کند و بندگی خدا را بیش از گذشته انجام دهد و در چنین صورتی قطعا ثواب حج به بعد از دنیای ما هم منتقل می شود و حیات آخرتی و ابدی ما را هم تحت تاثیر قرار می دهد. این کارکرد فردی حج است.

کارکرد اجتماعی حج برمی گردد به آن جنبه وحدتی که باید در امت اسلامی ایجاد کند. احساس صمیمیت و از آن طرف کاهش اختلاف طبقات اجتماعی و کاهش احساس تبختر که در ذهن و دل ما ممکن است باشد. ممکن است ما به جهت جایگاه اجتماعی یا شغلی ای که داریم، عناوین و یا ثروتی که داریم خودمان را از دیگران فراتر ببینیم، این اثراتی است که بار منفی روانی روی انسان و اخلاق انسان می گذارد و حج یکی از آثار و کارکردهایش این است که اینها را در انسان کمرنگ کند و اینها را از ذهن و دل انسان پاک کند تا انسان احساس وحدت با همه انسان های دیگر بکند. باعث شود با ملت های دیگر احساس وحدت بکند. احساس مسئولیت در قبال سرنوشت امت اسلامی بکند و در امت اسلامی بتواند تحرک ایجاد کند.

 

کدام مستند؟

نقدی بر مستند کدام انحراف، ساخته سفیر فیلم

کدام انحراف ساخته سفیر فیلم، بیش از آنکه موضوع انحراف را دستمایه مستند سازی خویش کرده باشد به تقابل ایران و غرب به ویژه در زمینه دستیابی به سوخت هسته ای و فشارها و قطعنامه های غربی می پردازد. از این حیث مستند کدام انحراف دچار ضعفی عمده است. بزرگ ترین ایراد آن همین است که مخاطب را تشنه ارائه مستنداتی در باب جریان انحرافی! نگاه می دارد و دست آخر نیز چیزی در این باره به او عرضه نمی کند. به نظر می رسد وجه تسمیه عنوان " کدام انحراف " نیز خودش نوعی نکته انحرافی است که در خلال روایت اصلی بدان پرداخته می شود.

فارغ از اینکه به چیزی به نام جریان انحرافی معتقد باشیم یا خیر این مستند می توانست سوژه جریان انحرافی را به عنوان خط اصلی داستان در مرکز قرار داده و در پیرامون آن به داستان هسته ای و رفتارهای طرف غربی نیز اشاره نماید. کدام انحراف اگر بنا داشت تا به جریان انحرافی بپردازد جمع آوری نظرات موافقین و مخالفین دولت احمدی نژاد و بررسی تاریخ پیدایش مفهومی به نام جریان انحرافی کمترین کاری بود که باید انجام می داد. در این راستا انجام مصاحبه با اسفندیار رحیم مشائی تنها نقطه قوت و جذابیت مستند است که آن هم با تدوین نادقیق مخاطب را دچار گیجی می کند. این تدوین نا دقیق را در بخش های دیگری از مستند می توان ملاحظه کرد. به طور مثال در آن جایی که رئیس جمهور در یک کنفرانس خبری عملکرد وزیر ارشاد را اشتباه می خواند. بدون اینکه اشاره شود این سخنان مربوط به چه جریانی است.

در مجموع، خلاصه حرف مستند این است که غرب هرگاه در داخل نظام جمهوری اسلامی شکاف و تقابلی را احساس می کند فشارهایش را تشدید می کند. از این حیث جریان فتنه و انحراف هر دو مقصرند چرا که هر دو به این شکاف دامن زده اند و این دقیقاً همان نظریه ای است که در برخی محافل با سطح تحلیل ژورنالیستی نیز به نظریه پیوند فتنه و انحراف موسوم شده بود. به این معنا که فتنه و انحراف هر دو برای نظام خطرناک اند و هر دو برای ضربه زدن به نظام دست به دست هم داده اند. مخالفان جریان انحرافی این سخن را گاه تا انجایی پیش بردند که خطر جریان انحرافی حتی از فتنه گران هم بیشتر است! گرچه این مستند بی انصافی نسبت به دولت احمدی نژاد را تا به اینجا نمی رساند و حداقل از واژه خیانت برای رفتارهای دولت استفاده نمی کند و خیانت را از قول جواد لاریجانی اقدام فتنه گران می خواند.

اینکه در ابتدای مستند دستاوردهای هسته ای دولت مورد تمجید قرار می گیرد یا با رحیم مشائی مصاحبه می شود تعادل را به مستند بر نمی گرداند و به نظر می رسد این اقدامات تنها تمهیداتی هستند برای گرفتن ژست بی طرفی و انصاف.

تمام بار روایی مستند بر دوش مهدی محمدی – نویسنده و تحلیلگر روزنامه کیهان – است. شاه بیت او در تک گویی هایش این است که جریان انحرافی یک اصلاح طلبی درجه سه است. به نظر او احمدی نژاد در دوره دوم ریاست جمهوری اش ( همان دوره ای که به منحرف بودن متهم می شود ) از گفتمان اصول گرایی فاصله گرفته و به گفتمان اصلاح طلبی نزدیک شده است. بهتر بود مستندی که عنوان خود را کدام انحراف گذارده در سیر خود این پرسش را هم طرح می کرد که کدام اصول گرایی؟

نقطه ضعف دیگری که نمی توان آن را نادیده گرفت عدم اشاره به مواضعی است که رهبر انقلاب نسبت به این دولت داشته است. صرف داشتن اختلاف نظر و سلیقه در میان مسئولین علی رتبه نظام نمی تواند منجر به فشارهای غربی بشود. ضمن اینکه می توان این سوال را پرسید که آیا نظام جمهوری اسلامی، نظامی است که اختلاف نظرها را به رسمیت نمی شناسد؟ وجود اختلاف نظر در میان مسئولین امری طبیعی و بدیهی است چنان که خود رهبر انقلاب به اختلاف نظرش  با آیت الله هاشمی و نزدیک تر بودن نظراتش به احمدی نژاد در خطبه های نمازجمعه اشاره می کند. فارغ از اینکه رهبر انقلاب هیچ گاه از لفظ جریان انحرافی استفاده نکردند بارها به بهانه های مختلف نیز از عملکرد دولت تمجید نمودند. شاهد مثال، بیانات ایشان در آخرین دیدار با هیأت دولت و بیان این جمله که این دولت شعارهای انقلاب را روی دست گرفت. به نظر می رسد مستند مردی با کاپشن بهاریِ بی بی سی جانب انصاف را نسبت به دولت احمدی نژاد بیشتر رعایت کرده بود.

شروع و پایان مستند، ریتم تندتر و جذاب تری دارد ولی در میانه فیلم تنها باید به سخنان کسل کننده ای درباره مذاکرات هسته ای و کش و قوس های آن گوش فرا داد. وجود سه مصاحبه شونده ( مهدی محمدی، جواد لاریجانی و اسفندیار رحیم مشائی ) نه می تواند منحرف بودن دولت و خطر آن را در ذهن مخاطب ته نشین کند و نه می تواند به شبهات پیرامون جریان انحرافی پاسخ دهد. از این دو بدتر حتی مخاطب را نسبت به اتهام انحراف دچار تعلیق و پرسش نیز نمی کند فلذا این فیلم هیچکدام از طرفین را ارضا نمی کند و حتی مخاطب بی طرف را نیز درگیر خود نمی کند. این در حالی است که در هر دو طرف جریانات و افراد زیادی هستند که می توانستند له یا علیه جریان انحرافی سخنان دقیق تری بگویند که اگر تیم پژوهش این مستند ( اگر اصلاً تیم پژوهشی وجود داشته باشد ) تیم زبده تر و آشناتری نسبت به مسائل روز بود می توانست آنها را برای مصاحبه و بررسی نظرات شان انتخاب کند. شاید به این دلیل است که ترجیح دادم عنوان این نقد را بگذارم : کدام مستند؟

آیا می‌توانیم بدون بدن‌های مان سر کنیم؟

اینترنت، بیش و پیش از اینکه هر چیز دیگری باشد یک تکنولوژی است. اما به نظر می‌رسد سنخ این نوع از تکنیک با تکنولوژی‌های ماقبل خود که غالباً متعلق به عصر صنعتی و مدرنیته متقدم‌اند متفاوت است. اگر تکنیک در عصر صنعتی سودای تسلط بر طبیعت و بسط قدرت فیزیکی انسان بر عالم را داشت، به نظر می‌رسد تکنولوژی‌های پسامدرنی چون اینترنت از اساس با تکنیک‌های مدرن تفاوت دارند. گفته‌اند که تکنولوژی بسط دادن اندام‌های بشری است. به طور مثال بیل و بیل مکانیکی دست‌های بشر را قدرتمندتر نموده است. چرخ، درشکه و اتوموبیل به همین قیاس بسط توانش پاهای آدمی بوده است. با این رویکرد می‌توان تلفن و موبایل را نیز گسترش دادن قدرت شنوایی انسان تلقی نمود. حال آیا اینترنت را باید ادامه و بسط ذهن دانست؟ اما این به چه معناست؟ بسط و ادامه ذهن یعنی چه؟ ذهن چه کاری می‌کند که حال با اینترنت بسط یافته است؟

هر اندازه که میان جسم و ذهن تفاوت وجود دارد میان تکنولوژی‌هایی که در بسط و ادامۀ جسم و ذهن پدید آمده‌اند نیز باید تفاوت قائل بود. تکنولوژی پسامدرنی چون اینترنت اساساً سودای گسترش و بسط ذهن انسان را دارد. در سطحی‌ترین رویکرد به این پدیده می‌توان اینترنت را شیوه‌ای برای دسترسی سریع به اطلاعات دانست. در این شیوه اینترنت یک هارد بزرگ است که همه کاربران اطلاعات خود را روی آن برای دسترسی دیگران به اشتراک می‌گذارند. با این نگاه اینترنت صرفاً وسیله‌ای است برای بسط و گسترش و انباشت اطلاعات و نه بسط و گسترش ذهن انسان. هر کاربر اینترنتی به صرافت در می‌یابد که اینترنت انبار سوت و کوری نیست که اطلاعات در آن دپو شده باشد. اینترنت تنها انباشت نمی‌کند بلکه تولید و مصرف و گردش اطلاعات نیز مستمراً در آن انجام می‌شود. از این حیث اینترنت کاملاً به شهری پر هیاهو و به شدت پویا شباهت دارد و نه به انبار ساکت بایگانی اطلاعات.
این شهر پرهیاهو شهروندانی دارد که همان ذهن‌ها هستند. در فضای مجازی این اطلاعات نیست که بسط می‌یابد بلکه این ذهن‌ها هستند که با هم‌افزایی یا منازعه گسترش پیدا می‌کنند. واقعیت فضای مجازی اتصال اذهان منفرد به یک مرکز منسجم نیست بلکه اینترنت را باید شبکه‌ای پیچیده و کلافی تو در تو از روابط بین الاذهانی دانست. شاید این شبکه بین الاذهانی دموکراتیک‌تر از رسانه‌های ماقبل خود مانند سینما و تلویزیون به نظر برسد اما روابط قدرت، بی‌عدالتی و عدم دسترسی برابر به امکانات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری در این فضا نیز جریان دارد.

اگر تکنولوژی‌های مدرن اراده‌شان بر این بود که اندام‌های فیزیکی انسانی را قدرتمند کنند و از محدودیت‌های جسم انسانی گذر کنند، تکنولوژی اینترنت اساساً این سوال را پیش ما می‌گذارد که آیا می‌توانیم بدون بدن‌های مان سر کنیم؟ آیا تن فقط بازمانده شکل نازل حیوانی ماست؟ اگر این گونه است آیا واقعاً بهتر نیست که به جای گسترش تکنولوژی‌های مدرن که احتمالاً همان گسترش قدرت حیوانی ما هستند به کل تن را با همه محدودیت‌هایش فراموش کنیم و در سودای بنای عالمی دیگر باشیم؟
اینترنت نوید بخش همین عالم است. عالمی که انسان از قیودات تن رها شده و زندگی ناب‌تر و خالص‌تری را تجربه می‌کند. این نکته به علاوه اینکه اینترنت عرصه‌ای تعاملی است شاید راز جذابیت و فراگیری روزافزون آن است. منظور از رهایی از قیودات تن صرفاً این نیست که امروزه ما با گوگل ارث به هر نقطه از دنیا که می‌خواهیم سفر می‌کنیم بلکه بنای عالم جدیدی است که در آن تن از مرکزیت افتاده است.

حال اگر علوم اجتماعی بپرسد که کارکرد فضای مجازی چیست چه پاسخی می‌توان به آن داد؟ به نظر می‌رسد با مقدماتی که ذکر شد احتمالاً باید این سوال را منتفی تلقی نمود. فضای مجازی چیزی برای جامعه یا در جامعه نیست بلکه خودش جامعه‌ای جدید است. بسیاری از افرادی که دربارۀ فضای مجازی پژوهش می‌کنند مهم‌ترین پرسش در این حوزه را نسبت میان این دو جامعه یا این دو دنیا می‌دانند. ما هم اینک در دو جهان زیست می‌کنیم یا به تعبیر دقیق‌تر امکان زیستن در دو جهان را داریم. این دو جهان کاملاً بر هم منطبق نیستند و کاملاً از یکدیگر بیگانه نیز نیستند. حتی می‌توان ادعا کرد که فضای مجازی را به اشتباه مجازی نامیده‌اند چرا که امروزه حتی واقعی‌تر از جهان واقعی شده است. دو جهانی شدن، دو شخصیتی شدن را نیز در پی دارد. دو شخصیت واقعی و مجازی نیز تطابق دقیقی با هم ندارند. من خودم به شخصه همواره دچار تردید هستم که شخصیت اصلی‌ام کدام یک از این دو شخصیت است؟ به نظر می‌رسد حتی شخصیت مجازی، شخصیت واقعی را دچار از جاکندگی می‌کند و به دنبال خود می‌کشاند.
جهان مجازی، زندگی دوم نیست. جهان مجازی دو پاره شدن زندگی اول هم نیست. جهان مجازی، الحاقیه‌ای به زندگی هم نیست. جهان مجازی زندگی جدیدی است که در حال رقابت با زندگی به سبک قدیم است. ما در کوچه و خیابان و حتی در رختخواب خود به این عالم جدید ورود کرده‌ایم.

این یادداشت در متن زندگی

مهدی نصیری از تغییر در نظر تا تغییر در عمل

"من اخیراً در حال تحقیق و فیش برداری پیرامون موضوع امکان یا عدم امکان تحقق تمدن تراز اسلام در عصر غیبت هستم. در این تحقیقات که با مراجعه به بخش های مغفول قرآن و عترت در اسلام شناسی معاصر است به این جمع بندی رسیده ام که اساساً تحقق تمدن تراز اسلامی در عصر غیبت ممکن نیست و خداوند و اهل بیت علیهم السلام همچنین تکلیفی را بر دوش شیعه در عصر غیبت نگذاشته اند."

این گفته ها را به تازگی مهدی نصیری در مصاحبه با روزنامه اعتماد بیان کرده است اما این حرف های نصیری برخلاف آن چیزی که تصور می شود به هیچ وجه جدید نیست. به عنوان مثال او در مصاحبه با نشریه پنجره در دی ماه 88 چنین می گوید :

"سيطره مدرنيته در يك قرن اخير تا آن حد جدي شد كه اگر حتي آن نگاه جامع و دقيق و عميق به مدرنيته هم در آن زمان وجود مي‎داشت، به ‎نظر من اين "توانايي " نبود كه بتوانيم اين جامعه مدرن شده را به دوران ماقبل مدرن برگردانيم و تمدن اسلامي به معناي واقعي كلمه را تأسيس كنيم. چنين چيزي "ممكن " نبود و اكنون هم همين‎طور است. گذشت سي سال از انقلاب اگرچه در ‎جاهايي وقفه‎ها، زحمت‎ها و موانعي را در مسير پيشرفت مدرنيسم ايجاد كرده و در ‎جاهايي به تقويت و احياي سنت انجاميده است، اما در جاهايي هم اساسا مدرنيته را تشديد، تقويت و تعميق كرده ایم."

عجیب است که چرا این حرف ها که سال ها پیش نیز توسط او بیان شده امروز حساسیت بر می انگیزد. به نظر می رسد که حرف های او درباره عدم امکان تحقق تمدن اسلامی در عصر غیبت به واسطه حرف های سیاسی اش در تمجید از عملکرد دولت روحانی مبدل به سخنانی شاذ و حساسیت بر انگیز می شوند. سخن گفتن از عدم امکان تحقق تمدن اسلامی به عنوان مثال بارها توسط میرشکاک بیان شده است. بحث درباره تمدن تراز و مطلوب اسلام و امکان و امتناع آن بحثی مفتوح در عرصه اندیشه است. شاید حتی برخی به کل منکر آن باشند و اعتقاد داشته باشند تمدن و تمدن سازی اساساً انگاره ای دنیوی است و ادیان هیچ دغدغه ای بر تمدن سازی و آباد کردن دنیا ندارند. اما آنچه در این یادداشت مطمح نظر است درباره سیر تغییرات آراء مهدی نصیری و تأثیرات این تغییرات نظری بر تغییرات عملی و سیاسی اوست.

نصیری در مقام یک ژورنالیست منتقد که زمانی در روزنامه کیهان یا هفته نامه صبح شدیدترین انتقادها را متوجه سیاست های دولت رفسنجانی می کرد تغییر چشمگیری داشته است. البته این تغییرات را نباید تغییراتی در ذائقه و گرایش سیاسی نصیری و یا از سر استحاله وی تعبیر کرد. به گفته خودش او سال هاست که در حاشیه سیاست است و درباره مصادیق سیاسی سخن نمی گوید. در مصاحبه ای که پس از انتخابات ریاست جمهوری در 24 تیر 92 با او در سایت خبرآنلاین منتشر شده می گوید :

"من سال هاست در حاشیه سیاست قرار دارم ولی بی اطلاع از سیاست نیستم و روند کلی امور را دنبال می کنم. نتیجه انتخابات اخیر برای من کاملا غیر منتظره نبود و من احتمال قابل توجه رأی آوردن آقای دکتر روحانی یا عارف را می دادم و در خواب خوش برخی اصول گرایانی که خود را برای همیشه تاریخ برنده انتخابات می دانستند نبودم. قبل از انتخابات به برخی دوستان گفته بودم که علی رغم آنکه به روحانی یا عارف رأی نمی دهم اما رأی آوردن یکی از این دو را خلاف مصلحت کشور نمی دانم و البته رد صلاحیت آقای هاشمی را نیز به مصلحت نمی دانستم."

وی در پاسخ به این سوال که شما با این همه انتقاداتی که از جریان اصلاحات و یا جریان هاشمی رفسنجانی داشتید چطور به چنین نظری رسیدید می گوید :

"من در دوران فاصله گیری از متن سیاست و رفتن به حاشیه تأملاتی در مسائل مختلف اعتقادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و اقتصادی داشتم و به نتایجی رسیدم. از جمله این نتایج این بود که ما در عصر غلبه واقعیت ها بر آرمان ها زندگی می کنیم. واقعیت هایی که عرصه را بر آرمان ها و ایده آل ها سخت تنگ کرده و امکان تحقق آنها را بسیار پایین آورده است. در چنین شرایط و زمانه ای آرمان گرایی فارغ از دیدن درست و عمیق واقعیت ها نتایجی اندک و بلکه نتایجی معکوس خواهد داشت."

البته این گفته های او در باب آرمان و واقعیت و اینکه ما در عصر سیطره واقعیت بر آرمان زندگی می کنیم قابل مناقشه است. اساساً در هر عصری و هر تمدنی واقعیت هایی سیطره می یابند. به این معنا همه اعصار عصر سیطره واقعیت اند. اما در هر عصری آرمان های تاریخی و فراتاریخی نیز جریان دارد. آرمان و واقعیت دوگانه ای متناقض نیستند.

رهبر انقلاب در دیداری که چندی پیش با دانشجویان داشتند در باب آرمان و واقعیت چنین گفتند که :

"در موضوع نسبت آرمانگرایی با واقعیات، ما هم آرمانگرایی را کاملاً تأیید می کنیم و هم دیدن واقعیات را. آرمانگرایی بدون دیدن واقعیات، به خیالپردازی و توهم منجر خواهد شد. البته باید میان واقعیات و آنچه که تلاش می شود بعنوان واقعیات القاء شود، تفاوت قائل شد. یکی از روشهای معمول در جنگ روانی القاء واقعیت های غیرواقعی است. یکی از کارکردهای بصیرت این است که انسان واقعیات را آن طور که هست، ببیند و دچار اشتباه نشود. یکی دیگر از شگردهای جنگ روانی، بزرگنمایی بیش از حد برخی واقعیات و نادیده گرفتن واقعیات دیگر است. به عنوان نمونه، یکی از واقعیات این است که بخشی از نخبگان از کشور خارج می شوند اما در کنار آن، واقعیت دیگری وجود دارد که «افزایش چشمگیر دانشجویان نخبه» است، اما در تبلیغات، واقعیت اول بزرگنمایی می شود و واقعیت دوم به هیچ وجه گفته نمی شود."

دوگانه آرمان-واقعیت در بیان رهبر انقلاب دوگانه ای متضاد نیست که لزوماً باید به یک سوی آن لغزید. اساساً اگر آرمانی نباشد افقی نخواهد بود که در راستای آن واقعیات بروز یابند. واقع بینی تضادی با آرمان گرایی ندارد. با تعریف نادرست از واقع بینی شعارهایی مانند مرگ بر امریکا نیز که بر خاسته از آرمان های انقلابی ماست از آن حیث که علی الظاهر با واقع بینی جور در نمی آید باید کنار گذارده شود! استقلالی که امروز به اعتراف دوست و دشمن بارزترین ویژگی کشور و نظام ماست خود روزی جزو آرمان ها بوده است. حتی انتظار ظهور و پیروزی مستضعفان بر مستکبران نیز چیزی از جنس آرمان است. آرمانی که باید فعالانه و واقع بینانه در راستای تحقق آن کوشید.

نصیری البته خود بهتر به این مسأله واقف است زیرا در همان مصاحبه مذکور پس از انتخابات می گوید :

"آرمان گرایی در نظر و عقیده هیچ گاه قابل تعطیل نیست. انتظاری که در شیعه مطرح است همین است اما آرمان گرایی در عمل و به عینیت در آوردن آرمان ها کاملاً نسبی و بسته به واقعیت ها و توانمندی ها و ناتوانایی ها و امکانات و زمینه هاست. اینکه ما در آرمان گرایی فقط صحبت از توانمندی های مان بکنیم و چشم بر ناتوانی های مان ببندیم نه عقلانی است و نه دینی. شما اگر فرمانده یک عملیات نظامی باشید در همان حال که ترسیم می کنید تا کجا باید پیشروی کنید مناطقی را هم که نمی توانید فتح کنید و لذا هیچ تلاشی برای رفتن به سمت آن مناطق نباید صورت بگیرد هم باید مشخص کنید."

البته بر مثالی که نصیری در سخن فوق می زند باید این را هم افزود که هیچ فرمانده ای قبل از عملیات در جمع سربازانش از ضعف و ناتوانی و تسلیم نیز سخن نمی گوید.

مدرنیته واقعیتی موهوم نیست و سخن گفتن از سیطره مدرنیته را نمی توان القاء واقعیتی غیرواقعی دانست اما نکته دومی که رهبر انقلاب به آن اشاره می کنند یعنی بزرگنمایی برخی واقعیات و نادیده گرفتن برخی واقعیات دیگر در نظرات برخی از افراد منتسب به جریان غرب شناسی که مدرنیته را چنان مهیب می بینند که الاسلام یعلو و لایعلی علیه و الله اکبر را فراموش می کنند دیده می شود. بدون نیاز به ذکر نام واضح است که در جریان غرب شناسی دو نحله انقلابی و غیر انقلابی و یا کمتر انقلابی از یکدیگر قابل تمیزند. نحله کمتر انقلابی این جریان از ترس درافتادن به دام ایدئولوژی و بنیادگرایی هرگونه کنش انقلابی و آرمان گرایی را کنشی ایدئولوژیک و به دور از اندیشه می خواند. واژه هایی چون اصلاح سبک زندگی، جنگ نرم، تهاجم فرهنگی، افسران جوان جنگ نرم، عمار، بصیرت که همگی طرح شده از سوی رهبر انقلاب هستند در این جریان برتافته نمی شوند و گاه مورد طعن و کنایه نیز قرار می گیرند.

واضح است که میان اندیشه های نظری نصیری با سخنانی که امروز در باب سیاست و به عنوان مثال برخی تمجیدات از دولت روحانی و سیاست اعتدال بیان می کند مسلما نسبتی وجود دارد. این تغییر در سلوک سیاسی و همچنین نسبت میان این تغییر با اندیشه های نظری او مورد اعتراف خودش نیز هست. نصیری در مصاحبه با اعتماد و در پاسخ به این سوال که تغيير در جهت‌گيري‌هاي سياسي شما از كي به وجود آمد می گوید :

"تغيير در نگرش سياسي من هم در واقع از سنخ همان تغييرات در مباحث اعتقادي و كلامي است يعني به نظر خودم به مباني ديني و شيعي نزديك‌تر شده‌ام وقتي نگاه من به مدرنيته و تجدد عوض شد كه محصول آن هم نگارش كتاب اسلام و تجدد بود، در امر سياست در حقيقت به واقع گرايي تمايل بيشتري پيدا كردم."
 
وقتی مصاحبه کننده اعتماد می گوید که خوب این تغییرات مربوط به سال‌هاي 77 و 78 است نصیری می گوید :
 
"بله شروعش از آن موقع است. در نگاه جديد، ديگر مدرنيته يك حادثه معمولي در تاريخ بشريت نبود كه مثلا نتيجه تكامل علمي و فكري و تاريخي بشر است و بشر از جهت علمي و تكنيكي به كمال رسيده است و دين با اين علم و تكنيك هيچ مشكلي ندارد بلكه مويد و مشوق آن است يا مثلا اينكه مشكل ما با مدرنيته تنها از جهت مسائل فرهنگي و اخلاقي آن است. من از اين نگاه مشهور فاصله گرفتم و با استناد به مباني ديني اين مساله را مطرح كردم كه اسلام در تقابل كلي با مدرنيته است و اساسا تمدن مدرن يك انحراف از مسير تمدني‌اي بود كه انبيا براي بشر ارائه كرده بودند. البته اين مساله را هم مطرح كردم كه امروز ديگر گريزي از بسياري از وجوه مدرنيته نيست و ما به حكم اضطرار و ناچاري به اين وجوه از جمله علم و تكنيك مدرن تن مي‌دهيم چرا كه تن ندادن منجر به عسر و حرج و اختلال در نظام معيشتي مي‌شود. خوب با چنين نگاهي ما با پديده‌يي غيرديني مواجهيم كه همه شوون فردي و اجتماعي ما و جهان را در نورديده است و روز به روز هم سلطه آن شديدتر مي‌شود. من بسياري از مشكلات كنوني كشور را در ابعاد فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي ناشي از سلطه تمدن جديد مي‌دانم و الزاما همه آنها نتيجه سوء تدبير و مديريت ما نيست و تا زماني كه چنين سلطه‌يي وجود دارد، حل بسياري از مشكلات و تحقق يك الگوي ديني غير ممكن است."

با مراجعه به این سخنان و همچنین سخنانی که نصیری درباره واقعیت و آرمان می گویدبه وضوح می توان تشخیص داد که او در باب سیاست نه با عینک آرمان گرایی که با عینک واقع بینی می نگرد. واقع بینی البته از نظر او تعریف خودش را دارد که همان توجه به اضطرار است.

اکل میته مثالی فقهی است که او برای توضیح وضعیت و چاره ما در دوران سیطره مدرنیته تکرار می کند. به عنوان مثال او در مصاحبه با نشریه پنجره در دی ماه 88 می گوید :

" من رفتن به‎سراغ احكام ثانويه و احكام اضطراري و حكومتي براي اين‎كه جامعه و حكومت به بن‎بست نرسد را قبول دارم، اما قائل به تغيير و تكامل احكام اوليه نيستم. مدرنيته و تحولات زمانه نمي‎تواند احكام اوليه را تغيير دهد. شما مي‎توانيد بگوييد براساس ضرورت، مصلحت و اضطرار، امروز از اجراي يك حكم دست مي‎كشيم و تن به حكمي جديد مي‎دهيم، اما اين حرف كه زمانه تكامل يافته است و بايد فقه ما نيز همپاي آن متكامل شود، از اساس غلط و ويرانگر است. مثلا بانكداري مدرن ذات و شاكله‎اش ربوي است، اما مي‎توان به دو صورت با آن برخورد كرد. مي‎توان گفت چون نمي‎توان بساط اين بانكداري را برچيد و برچيدن آن منجر به اختلال در نظام معيشتي كنوني مي‎شود، لذا اضطرارا بايد حداقل در بخش‎هايي به آن تن داد. يك نوع برخورد ديگر اين است كه اين‎طوري به قصه نگاه نكنيم و در بانكداري مدرن هيچ اشكالي نبينيم و بگوييم كه بانكداري مدرن مثل هر امر مدرني محصول تكامل بشر است و از آن سو چون نمي‎توانيم ربا را از آن حذف كنيم، بياييم در حكم ربا بازبيني‎كنيم يا در آن تشكيك كنيم. اين چيزي است كه قابل قبول نيست."

نصیری از جمله افرادی است که سعی می کند دانسته هایش را انسجام بخشد و با استناد به آیات و روایات برای پاسخ به پرسش ها و ابتلائات زمانه و وضعیت ما پاسخ هایی بیابد. این البته کاری جسورانه و نیاز اساسی ماست. آزاد اندیشی و سوق اندیشه از مسائل نظری بی فایده به سمت مسائل روز و مبتلابه و تولید ایده های جدید ضرورتی است که پر کردن خلأ آن علاوه بر کوشش و مطالعه و تحقیق به جسارت نیز احتیاج دارد و این جسارت در مهدی نصیری در طرح ایده هایش وجود دارد.

مبادی اندیشه نصیری مکتب تفکیک و اندکی نیز ارجاع به مباحث غرب شناسی است. شتابزده نمی توان چنین تلفیقی را به التقاط متهم نمود. تهمت التقاط زمانی رواست که اندیشه هایی از اساس متعارض و با نیت هایی ایدئولوژیک با هم جمع شوند در حالی که اندیشه از اساس تعهد تام به پیروی از یک جریان فکری خاص ندارد. اندیشمند، در کار دانه چینی از سخن های متفاوت و تلفیق و ترکیب آنها برای سنتز ایده های جدید است. از این حیث اینکه نصیری سعی دارد جریانات اخباری و تفکیکی را با جریانات غرب شناسی تلفیق کند نه تنها اقدامی عجیب نیست بلکه لازمه کار فکری است. همچنین نمی توان رویکرد او را در اندیشه کنشی ایدئولوژیک دانست. ایدئولوژی با پیش فرض هایی که نسبت به خیر و شر اختیار کرده است از به خدمت گرفتن هر اندیشه ای که احساس کند می تواند کمکی به خود باشد دریغ نمی کند. مارکسیست های مسلمان با همین رویکرد ایدئولوژیک آن بخش از آموزه های اسلامی را که می تواند در خدمت مارکسیسم قرار گیرد بر می گزینند. نصیری اما برای نقد مدرنیته دست به دامن سنت گرایی یا اندیشه های انتقادی پست مدرن نمی شود چرا که دغدغه اصلی او نقد مدرنیته نیست. بلکه نقد مدرنیته و مباحث غرب شناسی برای او نقش بازوی کمکی برای بسط مبانی تفکیکی و پروژه ای که در دین شناسی دنبال می کند را ایفا می کند. لذا باید پرسید که چه سنخیتی میان تفکیک و غرب شناسی می یابد که دست به تجمیع و تلفیق آنها می زند؟

مبانی تفکیکی نصیری از منابع غنی و دست اول است ولی اندیشه های غرب شناسانه او از منابع دست اول نیست. فلذا می توان او را تفکیکی ای دانست که گاه به مباحث غرب شناسی نیز استناد می کند. مکتب تفکیک ضد عقلانیت نیست. ضد فلسفه و عرفان است. البته مخالفت این نحله با فلسفه و عرفان به معنای نابود کردن فلسفه و عرفان نیست بلکه به معنای جدا کردن آنها از نقش تبین گری دین و دست اندازی به اعتقادات شیعی است. تفکیکیون معتقدند که فلسفه ها و عرفان های رایج هیچ ربطی به دین ندارند و نه تنها نمی توانند دهلیزی برای فهم و ترویج دین باشند بلکه موانع و انحرافاتی بزرگ در آموزه های دینی ایجاد می کنند. به عنوان مثال استدلال می کنند که فلسفه هیچ تعهدی به دیانت ندارد و همچنین مکاتب فلسفی نسبت به امر واحد مواضعی گاه کاملاً متضاد دارند. میان فلسفه و عرفان نیز از قدیم الایام نزاع ها فراوانی وجود داشته است فلذا از اساس این دو جریان با آن همه تکثر و اختلاف نمی توانند در خدمت دیانت توحیدی اسلام  قرار گیرند که لازمه آن اعتقاد به اصول ثابت و منسجمی است که در وحدت با یکدیگر به سر ببرند. نصیری نسبت به فلسفه و عرفان البته موضع سخت تری دارد و صراحتاً آنها را جریانات کفرآمیز تلقی می کند. نصیری سه حجاب برای رسیدن به فهم ناب از دین را فلسفه، عرفان و مدرنیته می داند. نصیری در مناظرات جنجالی و چالش برانگیزی که با طرفداران فلسفه و عرفان داشته است با قوت و جدیت ظاهر شده است. به عنوان مثال می توان به متن مناظره های داغ او با حجه الاسلام وکیلی و غرویان  و رهدار اشاره نمود. اما تفاوت بارز نصیری با علما و بزرگان جریان تفکیک استفاده او از برخی مباحث غرب شناسی است. او صرفاً از غرب شناسی برای تحکیم و تکمیل ایده تفکیک بهره می جوید. البته این به خدمت گرفتن غرب شناسی همان گونه که ذکر شد کنشی ایدئولوژیک نیست. حکماً نصیری سنخیتی میان غرب شناسی و تفکیک می بیند که به امکان  استخدام غرب شناسی برای مکتب تفکیک می رسد. تفکیک البته موافقت ها و مفارقت هایی با جریان غرب شناسی مرسوم دارد. اینکه نصیری در کنار دو حجاب فلسفه و عرفان حجاب مدرنیته را نیز قرار می دهد که از جنس آن دو نیست بلکه از جنس تمدن است جالب به نظر می رسد. نصیری احتمالاً به این نکته وقوف یافته است که تمدن مدرن نیز که امروز بر عالم سیطره دارد حاصل فلسفه است و فلسفه ای که ادعا می کند بی طرف است نه تنها بی طرف نیست بلکه حاصلش تمدن مدرنی است که رقم زده است. برای هر دوی این جریانات (یعنی غرب شناسی و تفکیک) کفرشناسی و طاغوت شناسی از اهم مسائل است. فلذا مفهوم غرب زدگی به معنای سیطره کفر مدرن نیز می تواند کمک شایانی به بسط اندیشه تفکیک نماید. نصیری در اظهار نظری صریح و در پاسخ به این سوال که اگر شما با فلسفه مخالفی و آن را الحادی می دانی آیا معتقدی که باید آن را تعطیل کرد پاسخ می دهد :

"حق‌شناسي ملازم با باطل‌شناسي است، توحيد‌شناسي ملازم با شرك‌شناسي است، رشد‌شناسي ملازم با غي‌شناسي است. ما معتقديم مباني قرآن و معارف اهل‌بيت در باب الهيات و توحيد، زماني به درستي فهميده مي‌شود كه بتوانيم نقطه مقابل آن را كه همين مباني فلسفي است، بشناسيم. بسياري از آيات و روايات ما ناظر به نقد و رد يك نظريه فلسفي است كه در فلسفه يونان مطرح بوده است. بنابراين اگر ما آن حرف فلسفي را نشناسيم و ندانيم حتما نمي‌توانيم عمق آن آيه يا روايتي كه ناظر به رد فلان مساله در فلسفه يونان بوده را بفهميم."

لحن این عبارات اما بسیار شبیه به حرف های سید احمد فردید می ماند که غرب زدگی را همان یونان زدگی و سیطره 2500 سال فلسفه یونان می داند که با غفلت از وجود و در افتادن به موجود بینی از اساس انحرافی بزرگ و علت در افتادن به دامن نیهیلیسم و نیست انگاری مضاعف مدرنیته است. اما فردید جمله ای نیز دارد به این مضمون که : من فلسفه را با فلسفه رد می کنم. فردید که به تأسی از هایدگر دست به نقادی تاریخ دوهزار و پانصد ساله فلسفه با خاستگاه یونانی آن می زند اگرچه ترجیح می دهد که آموزه هایش حکمت یا حکمت انسی نامیده شوند ولی ابایی از این هم ندارد که فیلسوف خطاب شود. فردید بارها تکرار کرده بود که فلسفه اگر صرفاً به مفهوم سازی و حصول خلاصه شود به بیراه می رود و حضور نیز در کنار حصول لازم است. از این رو می توان حدس زد که آن فلسفه ای که نزد او مذموم است فلسفه ای است که صرفاً به اندیشه هایی حصولی تقلیل یافته است که از آن تعبیر به یونان زدگی می کند و نه فلسفه در تمامیت آن. از این حیث اندیشه غرب شناسانه فردید با مبادی فلسفه ستیزانه تفکیکی کاملاً قابل جمع نیست. چرا که تفکیکیون با فلسفه از آن حیث که یونانی و یونان زده است مخالفت نمی کنند بلکه مطلق فلسفه را مسیری انحرافی می دانند. نیاز به توضیح نیست که آن دست از مبانی اندیشه فردید که ناظر به آراء ابن عربی است نیز با دشمنی و مخالفتی که مکتب تفکیک با ابن عربی دارد نیز به هیچ وجه سنخیتی برای جمع شدن با تفکیک پیدا نمی کند. البته نصیری نیز در نقد مدرنیته و پیوند غرب شناسی با تفکیک مدعای آن را ندارد که وامدار فردید بوده است. او صراحتاً خود را متأثر از آرا و اندیشه های آوینی می داند. البته اینکه  چرا نصیری با اینکه به گفته خودش یک بار به همراه میرشکاک به منزل فردید هم رفته است ولی هیچ سخنی از تأثیر فردید بر دیدگاهش نمی گوید و تنها به ذکر تأثیر خود از آوینی اشاره می کند به نظر تمهیدی هوشمندانه از جانب وی است چرا که در آثار آوینی سخنی از فلسفه و عرفان و هایدگر و ابن عربی نیست. حال اینکه آراء آوینی چه نسبتی و البته چه تفاوت هایی با فردید دارد خود بحث دیگری است که در جای خود جالب به نظر می رسد. نصیری در ستایش از آوینی و درباره علت ترجیح آوینی بر فردید در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس در فروردین 1390 می گوید:

"البته من نكته اي را در مورد آقاي آويني بگويم كه ايشان گوي سبقت و نيز خلوص فكري را از همگان ربود و او با نگاهي بسيار نزديك و همسو با مباني ديني، غرب و مدرنيته را نقد مي كرد. آقاي آويني در يكي از مباحث خود كه نظام تعليم و تربيت مدرن و علوم انساني غرب را نقد مي‌كند، مي‌گويد:  وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اين چنين اقتضا دارد كه ما در نور بي ‏نهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزي فرهنگ غرب به عنوان حقايقي مسلم‏انگاشته مي ‏شود، نگاهي دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق بر داريم. همه احكامي كه امروز دركتاب‏هاي علوم انساني به نام علم در سراسر جهان اشاعه مي ‏يابد، مع ‏الاسف از ظلمات كنوني ‏فرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نمي ‏برد. بازنگري اين احكام و گشودن‏حقايق در پرتو نور قرآن و روايات، قسمت اعظم از وظيفه‏اي است كه ما در جهاد اعتقادي برعهده داريم. مسؤوليت ما در برابر حق، به جهاد نظامي با استكبار خاتمه نمى‏يابد و براى اشاعه ‏فرهنگ اسلام در سراسر جهان، چاره‏اي نيست جز اين‏كه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهاد برخيزيم، فرهنگ و فلسفه‏اي كه پشتوانه حيات سياسي استكبار و ريشه آن است .
اين نگاه خيلي عميق و ديني است و بنده اين عمق و خلوص را در هيچ يك از كساني كه موضع انتقادي نسبت به غرب دارند، نديده ام."

البته ما نمی دانیم که آوینی اگر زنده بود چه سلوکی داشت و چه تغییراتی ممکن است در اندیشه و عمل پیدا کند اما نظر به سلوک عملی او در طول دوره حیات و در افتادن مستقیم و صریحش با جریانات روشنفکری و انتشار مجله و فیلمسازی و همچنین با ارجاع به همین سخنانی که نصیری از آوینی نقل می کند و توجه به عباراتی چون جهاد اعتقادی و جهاد نظامی می توان پی برد که آوینی توسط آن نحله ضد عملگرا و کمتر انقلابی غرب شناسی قابل مصادره نیست.

اگرچه ایده رسوخ در مدرنیته که توسط آوینی طرح شد در همان اجمال ماند و تفصیل نیافت ولی به همان اندازه اجمال نشان از نسبت فعالانه و نه منفعلانه آوینی نسبت به مدرنیته دارد. تقوای آوینی نسبت به مدرنیته تقوای ستیز است و نه تقوای گریز. نسبت ما با مدرنیته ناشی از تعریف و البته قوتی است که برای آن قائلیم. اگر با تسامح، مدرنیته را بسط و گسترش نفسانیت و دنیاطلبی در عالم تعریف کنیم چرا نتوان از آموزه های دینی در مذمت نفس اماره، دنیا و دنیاطلبی برای عبور از آن بهره جست؟ اساساً اگر شیطان، نفس اماره و دنیا چنان مهیب و قدرتمندند چرا خداوند ارسال رسل و دعوت به قیام کرده است؟ چرا فرموده است که کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره؟ بنا بر اندیشه های غرب شناسانه، مدرنیته اگر مکر خداوند و مظهر قهر و غضب الهی نیز باشد باز چیزی از وظیفه ما کم نمی کند. چه بسا فتنه ای باشد که ما را بیشتر می آزماید. عبور از مدرنیته نه با انفعال که نیازمند مجاهدت است. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. گم گشتگی و ضلالت مدرن نه تنها به معنای انفعال نیست بلکه به معنای مجاهدت بیشتر برای یافتن راه های سعادت است و به فرموده قرآن : من یتق الله یجعل له مخرجا هر آن کس که تقوا پیشه کند خداوند برای او راه خروجی قرار می دهد.

 

نصیری نه حشمت الله طبرزدی است نه محمد نوری زاد و نه عبدالکریم سروش! نسبت او با نظام و انقلاب و ولایت فقیه وثیق تر از آن است که درباره اش قضاوت های نابجا و عجولانه انجام شود. پشتکار و همت او چه در دورانی که به فعالیت مطبوعاتی و فرهنگی و انتشاراتی همت داشت و چه امروز که به اندیشه ورزی اهتمام دارد ستودنی است. نسل ما لااقل هفته نامه صبح را که هر دوشنبه انتظارش را می کشیدیم فراموش نمی کند. دوری از جنجال سیاست و ورود به مباحث عمیق دینی و اندیشه ای البته اقتضائاتی دارد که از آن جمله افزایش روحیه مدارا و گفت و گوست. اتفاقاً نصیری در مناظراتی که به عنوان یک تفکیکی با مدافعان فلسفه و عرفان دارد بسیار تند و تیز بحث می کند و با جدیت هرچه تمام تر از مبانی فکری خود دفاع می کند. او در عرصه اندیشه جسورانه و انقلابی رفتار می کند ولی امروز بر خلاف دیروزش ترجیح می دهد در موضع گیری های سیاسی به گفته خودش واقعیت ها را مقدم بدارد. به نظر می رسد این تغییر در مشی سیاسی را نمی توان به وزیدن نسیم اعتدال نسبت داد. شاید نصیری به این استنباط رسیده است که نزاع ها و جدال ها و درگیری ها و موضع گیری های صریح و انقلابی در سطح سیاست اگر مبتنی بر چالش های عمیق در سطوح دینی و اندیشه ای نباشد حاصلی جز مغشوش تر شدن فضا ندارد.

ولی اگر حقیقتی برای انقلاب اسلامی قائل باشیم با هر مبادی و مقدمات فکری و انتساب به هر جریان دینی و فکری می توان این مشی جسارت در اندیشه و تساهل و محافظه کاری در سیاست را همواره اتخاذ نمود؟ با اتخاذ این مشی آیا اساساً کنش انقلابی معنایی می یابد و اگر قرار بود صرفاً در وادی نظر جسارت به خرج داده شود و در عرصه عمل تساهل و تسامح و محافظه کاری پیشه شود اساساً انقلاب اسلامی اتفاق می افتاد؟ بدیهی است که کنش انقلابی به معنای کنش غیر عقلانی و یا کنش هایی معطوف به نفی و سلب و یا محدود به اقدامات تند فیزیکی نیست اما گاه لازم است ناظر به همان حقیقتی که برای انقلاب اسلامی قائلیم در عرصه های عینی سیاست نیز مواضعی محکم گرفته شود و از برخی سیاست ها که با انقلاب اسلامی نسبتی ندارند یا در تعارض با آن هستند قاطعانه انتقاد شود  و نسبت به آنها صراحتاً اعلام برائت شود. این صراحت و قاطعیت و مرزبندی است که آرمان ها را نیز زنده نگاه می دارد و الا تسلیم شدن در برابر آن چیزی که سیطره واقعیت خوانده می شود نه تنها اعتقاد و پافشاری بر آرمان ها را سست می کند بلکه بیش و پیش از آن به ضرر خود واقعیت هایی تمام می شود که به چنگ آمده اند. اگر بر آرمان پای نفشاریم چه انگیزشی برای حفظ واقعیت های مطلوب موجود و به چنگ آوردن واقعیت های فرارو خواهیم داشت؟

اگر پرسش مرکزی جریان روشنفکری پرسش از علت عقب ماندگی ما بود پرسش جریان غرب شناسی علت بسط و سیطره مدرنیته و چگونگی عبور از آن است. اما همان طور که روشنفکرها هیچ وقت پیشرفت ها را ندیدند و حتی برای یکبار هم از خود نپرسیدند که علت برخی موفقیت ها و پیشرفت های ما چیست، جریانات غرب شناسی نیز کمتر از خود پرسیده اند که علت به تمامی مدرن نشدن ما چیست. البته داوری اردکانی در رساله ای در باب سنت و تجدد و ذیل طرح بحث توسعه به صرافت این بحث افتاده است. آنجایی که وی از شکل گیری برنامه های توسعه به عنوان متممی برای تجدد که خود را یگانه سرنوشت همه فرهنگ ها تلقی می کرد سخن می گوید به شکست تجدد در بسط خود اشاره می کند. شاید التفات بیشتر به شکست های مدرنیته اندکی از هیبت مدرنیته در اذهان غرب شناسان ما بکاهد.

این یادداشت در شماره 209 هفته نامه پنجره منتشر شد.

بازنشرها : تریبون مستضعفین ، رجانیوز   ، جهان نیوز

بزرگ ترین مانع رشد علمی کشور

دانشگاه بزرگترین نهاد دانش بنیان در جامعه است. تعریف و به تبع آن انتظار ما از دانشگاه کاملاً به تلقی ما از مفهوم دانش باز می گردد. دانش هر تعریفی که داشته باشد دو ویژگی بارز دارد اول اینکه دانش تولید کردنی است. دانش جایی انبار نشده است دانش را باید تولید کرد. فلذا دانشگاه محل دپوی دانش نیست که به آنجا برویم و دانش را بیاموزیم. بلکه دانشگاه محل تولید دانش است. ویژگی دوم دانش آن است که ناظر به مسأله باشد. دانش اساساً قرار است مسأله ای را حل کند فلذا به طریق اولی نهادی به نام دانشگاه که خود را متولی دانش می داند باید مهم ترین دغدغه اش حل مسأله باشد. دانشگاهی که مسائل را حل نکند خودش مسأله مضاعفی در کنار سایر مسائل است.

دانشگاه را می باید با کارویژه آن یعنی دانش بنیان بودن و تولید دانش و حل مسأله، تعریف کرد که کلیت آن باید به مثابه سیستمی منسجم در خدمت این هدف عمل کند. نهاد دانشگاه به طور کل متشکل از چهار گروه است. مدیران، اساتید، کارمندان و دانشجویان. این چهار گروه در تعامل درست با هم چرخ های این بزرگترین نهاد دانش بنیان را می چرخانند. هر کدام از این گروه ها در قبال نهاد علمی دانشگاه وظایفی دارند. آنچه که امروز مشهود است این است که در این میان گروهی که کمتر تحت نظارت و محدودیت است و کمتر مورد حسابرسی و نظارت قرار می گیرد گروه هیات علمی و اساتید است.

هیأت علمی دانشگاه بودن و شأن علمی داشتن به این معنا نیست که اساتید دانشگاه ساعات حضور خود در دانشگاه را خود تعیین کنند. هیأت علمی بودن به این معنا نیست که همین که نام یک استاد بالای یک پروژه پژوهشی باشد کفایت کند. از همه مهم تر هیأت علمی بودن به این معنا نیست که مدیران اجرایی حتماً می بایست از میان آنها انتخاب شود. همان طور که پیوند ثروت و قدرت سیاسی فساد زاست ورود اساتید دانشگاه به حوزه های اجرایی و سیاست گذاری نیز فساد زاست. اولین و شاید کوچک ترین فسادی که از این پیوند حاصل می شود مواجهه با مدیران پر مشغله ای است که  به واسطه چند شغله بودن تمرکزی بر حوزه فعالیت خود ندارند. در سازمانی که کار اجرایی می کنند به کلاس و دانشگاه می اندیشند و در کلاس و دانشگاه باید پاسخگوی تلفن هایی باشند که از آن نهاد اجرایی زیر دست شان می شود. اما مشکل بزرگتر وقتی ایجاد می شود که اساتید دانشگاه مسئولیت های اجرایی نهادهای بالادستی و نهادهای مرتبط با خود را بر عهده می گیرند. کاملاً بدیهی است که وقتی قرار باشد خود اساتید دانشگاه بروند در وزارت علوم و پست اجرایی بگیرند خودشان خودشان را دچار محدودیت و کنترل و نظارت نمی کنند. چاقو دسته خودش را نمی برد. امروز در همه نهادها مانند مجلس، شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت آموزش عالی و فناوری و ... طبقه ای از اعضای هیأت علمی مدیریت می کند که در تصمیم گیری ها و سیاست گذاری ها حتماً منافع طبقه خویش را در اولویت می گذارد.

دانشگاه مبدل شده است به جایگاهی برای احساس امنیت شغلی مدیران. در هر جایگاهی از مدیریت هم که باشند باید حتماً همزمان عضو هیات علمی یکی از دانشگاه ها هم باشند که اگر خدای ناکرده از پست مدیریت معزول شدند تخم مرغی در سبد دانشگاه باقی مانده باشد. تصور کنید در وزارت بهداشت اشخاصی که هم پزشک اند و هم عضو هیأت علمی و هم در حوزه سلامت مدیریت و تصمیم سازی می کنند. غیر از اینکه معلوم نیست این افراد چگونه به همه وظایف خود می رسند بدیهی است که در حوزه سیاست گذاری تمام تصمیم گیری ها به نفع پزشکان خواهد بود. همچنین این افراد چون لابد خودشان برای خودشان پروژه های علمی تعریف می کنند. هیچ نظارتی بر پژوهش های علمی نیز صورت نمی دهند. این است که مواجه می شویم با انبوهی از پروژه های به ظاهر علمی که صرفاً جنبه صوری داشته و به نوعی برای طبقه خود کار تراشیدن است.

امروز ما با اساتیدی مواجه هستیم که هیچ اهمیتی به فیش حقوق چند میلیونی خود نمی دهند. آنها صرفاً به دنبال گرفتن پروژه هایی چند ده میلیونی و چند صد میلیونی اند که خودشان برای خودشان تعریف می کنند و البته برای همین پروژه های صوری نیز وقت کافی نمی گذارند و عمدتاً آن را به دانشجویان شان می سپارند. این روند آسیب جدی به وضعیت پژوهش در کشور وارد می کند. دانشگاه نه تنها خود به درستی پژوهش نمی کند بلکه مانع از شکل گیری پژوهشکده ها و پژوهش گاه های مستقل نیز می شود. چرا که مدیرانی که پروژه پژوهشی تعریف می کنند خودشان اعضای هیأت علمی اند و نباید انحصار هیأت علمی در انجام پژوهش شکسته شود. جالب است که پژوهشکده های مستقل حتی اگر بودجه کمتری برای پژوهش خرج کنند باز نمی توانند در زمینه جذب پروژه با اعضای هیات علمی دانشگاه ها رقابت کنند.

امروز دانشگاه های ما و وضعیت علم در جمهوری اسلامی ایران از معضلی به نام هیأت علمی ناکارآمد، انحصار طلب و زیاده خواه رنج می برد. طبقه و کاستی که مورد کمترین نظارت و حسابرسی نیست و خود را واجد شأنی چنان والا می داند که هر آنچه می خواهد می کند و هر آنچه می خواهد می گوید و کوچک ترین تذکری را نیز سریعاً به مثابه دشمنی با علم و سانسور متهم می کند. دانشجویان علوم انسانی احتمالاً خیلی بیشتر با چنین اساتیدی مواجه بوده اند که از وزارت علوم حقوق می گیرند تا به خدا و دین و انقلاب و نظام و کشور بد و بیراه بگویند.

نکته مهمی که شاید مغفول مانده باشد این است که این همه قدرت اعضای هیأت علمی ها در جامعه خودش از بزرگ ترین عوامل دامن زدن به مدرک گرایی و ولع رفتن به دانشگاه هاست.

اوضاع هیأت علمی در دانشگاه ها به شدت ضد توسعه علمی است. بزرگترین مانع رشد علمی در کشور خود دانشگاه است.

این یادداشت در رجانیوز

بازنشرها : + ، + ، + ، +

مصاحبه تصویری "فردید به روایت فرنو"

 

این مصاحبه تصویری را برای سیمافکر ساخته ام. جذابیت ویژه اش استفاده از تکه فیلم های سخنرانی هایی از سید احمد فردید است که در سال های آغاز دهه شصت در شبکه دو تلویزیون پخش شده است. یک مصاحبه دیگر نیز با منوچهر آشتیانی گرفته ام که در حال تلخیص و تدوین است.

خبر انتشار برنامه روایت در مهر و فارس

 

نسل گسسته از سنت

کریستوفر بالس در مقاله "ذهنیت نسلی"* یک نسل را عبارت از فاصله میان والدین با فرزندان شان می داند. با این حساب هر بیست الی بیست و پنج سال باید نسل ها تغییر کند. اما از آنجا که همه باروری ها با هم اتفاق نمی افتد هماره نسلی میانی وجود دارد و لذا تحلیل گران تاریخی و تحلیل گران فرهنگ عامه یک دهه را معیار تغییر نسلی قرار می دهند. از این روست که ما از نسل دهه شصت یا هفتاد سخن می گوییم. اما به راستی چطور می توانیم متولدین یک دهه را به صورتی یکپارچه به عنوان یک نسل بازشناسیم؟ "ذهنیت نسلی" مفهومی است که کریستوفر بالس پیشنهاد می دهد. ذهنیت نسلی توسط ابژه های نسلی مشترکی شکل می گیرد که حس هویت نسلی را ایجاد می کنند. به این ترتیب نسل عبارت است از مجموعه ای از انسان ها که در ابژه های نسلی با یکدیگر سهیم شده اند. خوبی این مفهوم این است که تصور کمی از نسل را به مبدل به درکی کیفی می کند.
هویت نسلی ثمره ذهنیت نسلی است و ذهنیت نسلی محصول ابژه های مشترک نسلی. معمولاً سال های بیست الی سی سالگی است که آحاد یک نسل، نوعی خودآگاهی نسبت به این هویت پیدا می کند و نسل خود را از میان دو نسل قبل و بعد خود باز می شناسد. هر نسلی ابژه های نسل قبل را به ارث می برد ولی در آن دست می برد و ماده آن را صورتی دیگر می بخشد و خیلی زود همین بلا بر سر ابژه های نسلی خودش می آید و تنها خاطراتی مشترک از آنها باقی می ماند که ایجاد نوعی حس حسرت نوستالژیک می کند. کارتون های تلویزیونی کودکی مان، بخاری های نفتی و کرسی ها، بازی های کودکی و نوجوانی، ژیان و وفولکس های قورباغه ای، عکس های آدامس فوتبالی، آتاری، تفنگ ترقه ای، فیلم های سینمایی جمشید هاشم پوری، کپسول های گاز پرسی و بوتان که بخشی از کوچک ترین ابژه های نسل ما هستند که امروز یا نیستند یا تغییر صورت داده اند. اما چون شروع تجربه ما از این دنیا با آنها شکل گرفته تغییر آنها حس حسرت و تمام شدن یک نسل را می آفریند. در مجموع برای شناخت تصور یک نسل از عالم و به عبارت دیگر عالمی که یک نسل داشته است می توان به ابژه های آن نسل رجوع کرد.
اما هر نسلی در معرض تبادل و تهاجم ابژه های نسل های قبل و بعد خویش است. نسلی که در برهه های حساس و سرنوشت تاریخی خود را بازشناخته حامل تجربیاتی است که آن را فراتاریخی می داند و قصد دارد آن را به نسل های بعد خود منتقل کند. تاریخ را اگر به ساده ترین شکل ممکن آن به صورتی خطی فرض کنیم که مدام به پیش می رود لاجرم باید همواره نسل جدید را نسبت به نسل های گذشته پیشرفته تر فرض کنیم در حالی که این چنین نیست و تاریخ دوره هایی دارد. هر دوره ای عالمی خاص خودش دارد. دوره ای بر مدار انقلاب می چرخد. دوره ای عصر شکوفایی هنر است. در برخی دوره ها انسان های بزرگی متولد می شوند و برخی دوره ها تاریخ عقیم می شود.
سوالات و دغدغه های هر نسلی تابعی است از روحی که بر آن دوره حاکم است. برای سخن گفتن از پدران مان و اینکه ما چگونه آنها را می بینیم باید سفر کنیم به عالمی که آنها در آن زیسته اند. بدون این زیستن که امکانش فراهم نیست بیان ما از پدران مان صرفاً توصیفی است که در آن عالم خود را معیار قرار داده ایم و آنها را در نسبت با آن سنجیده ایم. در بررسی پدیده شکاف نسل ها نباید تنها عقب ماندگی نسل گذشته از فهم تغییرات را لحاظ کرد. در واقع این نسل جدید است که در فهم ذهنیت نسل گذشته دچار مشکل است. درکی که من از ذهنیت نسلی پدرم دارم به مراتب ناچیزتر از آن درکی است که او از نسل من دارد.
برای این منظور شاید کار دقیق تر آن بود که به سراغ پدران و مادران برویم و با آنها مصاحبه بگیریم وبا نگارش نوعی تاریخ شفاهی ابژه های نسلی شان را ثبت کنیم و ذهنیت شان را نسبت به عالم با ذهنیت خودمان قیاس کنیم.
علی الحساب می توانیم صرفا از مشاهدات و تجربیاتی بگوییم که آن را لمس کرده ایم. مثل اینکه پدر من با اینکه تحصیل کرده دانشگاه صنعتی آریامهر است ولی در کار با کامپیوتر و اینترنت راحت نیست. او که در جوانی با دوربین عکاسی زنیت روسی اش بهترین عکس ها را می گرفته با دوربین دیجیتال ارتباطی برقرار نمی کند. او متعلق به دنیای آنالوگ است. حدس می زنم که دنیای الان برایش بیش از حد پیچیده به نظر می رسد. اگرچه شتاب تغییرات در این زمان افزون تر است اما او از زمانی که هنوز درشکه و گاری وسیله نقلیه عمومی بوده است و اخبار با تلگراف جابجا می شده است آمده است. تلفن برای او تحولی بس شگرف بوده است. چه رسد به کامپیوتر و ماهواره و اینترنت و موبایل.
او  اگرچه الان در خانواده هسته ای و در آپارتمان زندگی می کند ولی خانواده گسترده را تجربه کرده است. نسل او تغییرات اجتماعی را بیشتر از نسل من تجربه کرده است. بر خلاف تصور غالب حدس می زنم که او بیشتر از من عالم را در حال تغییر می بیند. پدرش به پایتخت مهاجرت کرده و مادرش اهل روستا بوده است. بنا به اقتضای شغلی به کشورهای زیادی سفر کرده است. او تجربه روستایی بودن و شهرستانی بودن و تهرانی بودن و جهانی بودن را با هم داشته است. او مهاجرت از روستا ها به شهرها و از شهرها به پایتخت را بیش از آنکه ثمره توسعه نامتوازن بداند ثمره پیشرفت می داند. اینکه از چشم من او یک تکنوکرات است تنها به این دلیل نیست که در دانشگاه صنعتی، مهندسی خوانده و سپس وارد مشاغل صنعتی شده است. او جز پیشرفت خطی تصور دیگری برای عالم ندارد. سیزده ساله بوده که خبر پا گذاشتن انسان به کره ماه را شنیده است.اگرچه به صرافت از مشکلات و پیچیدگی های عصر جدید سخن می گوید و گاه برای گذشته آه می کشد اما سیر در این خط رو به پیشرفت را ناگزیر می داند.
باز بر خلاف تصور غالب احساس می کنم دغدغه های مادی در نسل او پر رنگ تر از نسل ما بوده است. نسل او دغدغه معیشت را بیشتر احساس کرده است فلذا بیشتر در جهت کسب منافع مادی تلاش کرده است. اقتصاد برای او بسیار جدی تر از آن چیزی است که برای من است. گویی نسل او قدر رفاه را بیشتر می داند. اما می داند که برای رفاه تلاش لازم است. آن هنگام که بازنشسته شده بود بی تابی اش را احساس می کردم. 
پدرم به خوبی به زبان قومیت خود صحبت می کند و با اینکه بزرگ شده پایتخت است هنوز هویت قومی خود را حفظ کرده است. او هنوز با روضه های موذن زاده اردبیلی گریه می کند و با روضه خوانی و سینه زنی هیات های تهرانی ارتباط برقرار نمی کند. اما این هویت قومی به نسل من ارث نرسیده است. در نسل من ارتباط با هویت قومی گسسته شده است.
بر خلاف نسل پدربزرگم که سفت و محکم به ذهنیت های نسل خویش وابسته بودند هیچ وقت احساس نکردم که پدرم اراده تحمیل ذهنیت های نسل خودش را داشته باشد. در تحصیل، در ازدواج و حتی در سلیقه سیاسی هیچ اصراری ندارد که فرزندانش مانند او بیاندیشند و عمل کنند. برعکس حتی سعی می کند حتی از فرزندانش هم چیزهای جدید بیاموزد. باز  هم بر خلاف تصور غالب فکر می کنم خواست و توانایی او برای وفق دادن خود با تغییرات از نسل من قوی تر است.
او نسلی متعلق به سنت و دوره قدیم نیست. گسست از قدیم با او آغاز شده است. او چیزی از هویت قومی و باورهای سنتی برای من به میراث نگذاشته است. شاید تنها چیزی که از ذهنیت نسل او به من می رسد همین اراده به گسست و تغییر است. شاید به همین دلیل است که انقلاب در نسل او رقم می خورد و نه در نسل پیش از او.

پی نوشت :

*بالس، کریستوفر، ذهنیت نسلی، ترجمه حسین پاینده، مجله ارغنون، شماره ۱۹

این یادداشت در شماره 7 (شماره پیاپی 12) نشریه هابیل به انتشار رسیده است.