شكاف ميان جهان واقع و جهان مجازي و دوگانگي شخصيتي

مصاحبه با دكترميرسندسي، استادیار جامعه شناسی دانشگاه جامع امام حسين (ع)

مصاحبه توسط محمد الياس قنبري

برخي معتقدند كه كنشگر، در فضاي مجازي شخصيتي كاذب از خودش به نمايش مي گذارد و اين فضا اساساً فضايي كاذب و دروغين است اما در مقابل عده اي معتقدند كه اينترنت فضايي براي صداقت و برملا كردن منويات دروني فراهم كرده است. آيا اينترنت پشت صحنه و حياط خلوت زندگي ما را به نمايش مي گذارد؟

دكتر مير سندسي : اينترنت سطحي از تكامل زندگي اجتماعي است. من قضيه را بيشتر تكاملي مي بينم. مثلاً در دوره قبل خيابان اگر نبود و تلفن اگر نبود زندگي چه وضعي داشت؟ اينترنت فرصت هايي ايجاد مي كند و تهديدهايي. اينترنت ابزار جديدي است براي تأمين نيازهاي انسان جديد. به نظرم مي توان قضيه را ماركسي تحليل كرد. شيوه هاي توليد كه تغيير مي كند باالتبع، روبناي فرهنگي و سبك زندگي نيز تغيير مي كند. پيدايش چيزي به نام اوقات فراغت نتيجه شيوه توليد و كسب درآمد در دوره جديد است. شايد بخش عمده اي از استفاده از اينترنت در ابتدا استفاده اي فراغتي بود اما به مرور اينترنت خود تبديل به وسيله اي ضروري مي شود و خودش كم كم تمام لايه هاي زندگي فردي و اجتماعي را متأثر مي كند.

اگر بخواهيم خردتر نگاه كنيم. من به عنوان يك كنشگر قبلاً جور ديگري رفتار مي كردم و با ديگران ارتباط برقرار مي كردم و حالا تحت تأثير پديده اي به نام اينترنت جور ديگري رفتار مي كنم و نسبت ديگري با پيرامونم برقرار مي كنم. دقيقاً چه اتفاقي افتاده است؟

دكتر ميرسندسي : اتفاقي كه افتاده اين است. ما دوجهاني شده ايم. دو جهان داريم. جهان مجازي و جهان واقعيت.

اين دو جهان چه نسبتي با هم دارند؟

دكتر ميرسندسي : ما الان در پاسخ به اين پرسش رساله هايي در سطح دكتري داريم. اين سوال خيلي تخصصي و پيچيده است. اما در كل بايد گفت كه اين دو جهان هم با هم نسبتي دارند و هم بر هم تأثيراتي دارند. اما نكته مهم اين است كه اين دو جهان اگر بيش از حد از هم فاصله بگيرند آسيب ها ايجاد مي شوند. به عبارت ديگر آسيب ها در شكاف ميان جهان مجازي و جهان واقعيت لانه مي كنند. جهان مجازي جهاني است كه در آن هنجارها و قيد و بندها و كنترل ها و نظارت ها به شدت جهان واقع نيست و آزادي آن نسبت به جهان واقعي خيلي بيشتر است. جهان مجازي، جهان واقعيت را دچار از جا كندگي مي كند و به سمت خويش مي كشاند. ما نمي توانيم جهان واقعيت را ميخكوب كنيم و لنگر بيندازيم تا تكان نخورد. اگر ما جلوي انطباق و نزديكي اين دو جهان را بگيريم به آسيب ها دامن مي زنيم.

اين رابطه صرفاً يكسويه است؟ جهان واقعي فقط تأثير مي پذيرد؟

دكتر ميرسندسي : شما اگر كنشگر فعالِ جهان واقعيت باشيد، كنشگر فعالِ جهان مجازي هم خواهيد بود. شما نمي توانيد در جهان مجازي چيزي بسازيد وقتي اينجا در جهان واقعي هم نساختيد. اساساً يكي از اتفاقاتي كه براي جامعه ايراني در دوره مدرن افتاده همين كنشگري منفعلانه است. اگر تاريخي نگاه كنيم انسان ايراني قبل از ورود مدرنيته نيز منفعل بوده و مواجهه با مدرنيته نيز بيشتر به اين انفعال دامن زده. فلذا مدرنيته هر كاري خواسته با اين انسان كرده و هر سبك زندگي اي را به او تحميل كرده است.

ريشه اين انفعال كجاست؟

دكتر ميرسندسي : من ريشه اين انفعال را از منكوب كردن عقل گرايي و حاكميت نقل گرايي و اشعري گري مي دانم. به قول شهيد مطهري ضربه اي كه اشاعره به جهان اسلام زدند در طول تاريخ اسلام چنين ضربه اي وارد نشده بود.

اصلاً اگر به دغدغه هاي فرهنگي اي كه از جانب دستگاه هاي فرهنگي و دغدغه مندان فرهنگي وجود دارد نگاه كنيم مي بينيم كه پيش فرض همه آنها منفعل بودن مخاطب است. ما همواره نگران اين هستيم كه مخاطب از ماهواره و اينترنت چه تأثيراتي مي پذيرد.

دكتر ميرسندسي : بله. چون اين انسان در تاريخ گذشته ما منفعل شده است. از نظر شما غذايي به نام چلوكباب ايراني به مثابه يك سمبل فرهنگي آيا قابليت عرضه به فرهنگ جهاني را ندارد؟ به نظر من كه مسلماً اين قابليت را دارد. به همين ترتيب آيا رفته ايم عناصر فرهنگي ديگري را شناسايي كنيم كه قابليت عرضه داشته باشد و ما را در عرصه جهاني از انفعال خارج كند؟ همين فرصت ها را اگر استفاده نكنيم خود به خود تبديل به تهديد مي شوند. اگر عنصري فرهنگي مانند غذاهاي ايراني را به ديده فرصت ننگريم مشاهده مي كنيم كه در داخل جامعه خودمان نيز پيتزا بر چلوكباب و كوفته ترجيح داده مي شود در حالي كه سوشي ژاپني مي تواند در عرصه جهاني مطرح شود.

كنشگر فعال چگونه تربيت مي شود؟

دكتر ميرسندسي : اين هم يك پرسش مهم و كلان است. به نظر من در درجه اول حكومت و دولت با استفاده از تمام امكانات و نهادهايش بايد در جهت توليد كنشگر فعال عمل كند. بايد از خود بپرسيم آيا سيستم آموزشي ما در كلاس درس كنشگر فعال تربيت مي كند؟ علاوه بر آن به وجه گفتماني اين دغدغه هم بايد توجه كرد. يعني چنان بايد در ميان نخبگان و عامه اين دغدغه رايج شود كه خود به خود فشار بياورد و خودش را تحميل كند وقتي منفعل نبودن واجد وجهي گفتماني شود هرجا كه انفعالي ديده شود مورد پرسش قرار مي گيرد و همه از خود بپرسند كه چرا ما دچار انفعال هستيم؟

به نظر مي رسد كه جهان مجازي فارغ از فاصله اي كه با جهان واقعي دارد اقتضائاتي خاص خودش دارد كه آن را  به كنشگران آن فضا تحميل مي كند. رفتارها و گفتارهايي از كنشگران در فضاي مجازي مي بينيم كه انتظار آن را به هيچ وجه در فضاي واقعي نداريم. به عنوان مثال خانمي كه مسئوليت دولتي دارد و به عنوان يك خانم محجبه شناخته شده است تحت تأثير اين فضا مكشوف مي شود. اين اقتضائات چيست؟

دكتر ميرسندسي : شكافي كه ميان جهان واقعي و جهان مجازي وجود دارد دوگانگي ايجاد مي كند. يك وجه اين دوگانگي ساختاري و نهادي است و يك وجه آن كه در ميان آدم ها تجلي مي كند، دوگانگي شخصيتي است. يعني آدم ها يك جلوه هايي براي فضاهاي مجازي و يك جلوه هايي براي جهان واقعي خود ترتيب مي دهند. ما هنوز نتوانستيم بر اين تضاد فائق شويم و به يك يگانگي و وفاقي براي جمع كردن اين دو جهان برسيم.

اين دو جهان هر كدام ويژگي ها و اقتضائاتي مختص خود دارند. نسبتي كه با عين و ذهن دارند متفاوت است. در جهان مجازي بدن و جسم از مركزيت مي افتد و ذهنيات و ايده ها و گاه توهمات غالب مي شود. اين شكافي كه مي فرمائيد بين دو جهان وجود دارد آيا واقعاً قابل برداشت است؟

دكتر ميرسندسي : از نظر من مسأله همچنان همان كنشگر فعال يا منفعل بودن است. وقتي منفعل باشيم دچار از خودبيگانگي مي شويم. من چند وقت پيش به كوه رفته بودم با خودم فكر مي كردم در اين سرماي كوهستان و دماي بيست درجه زير صفر چرا من سردم نيست و دارم عرق مي ريزم؟ چون من دارم مي روم بالا و كنشگر فعالم ولي اگر بايستم و بگويم سرد است يخ مي زنم. شما اگر فعال باشيد از سرما عبور مي كنيد.

سوالم را به شكل ديگري طرح مي كنم. جهان مجازي آيا زندگي دوم است يا دوپاره شدن زندگي واقعي است؟ آيا واقعاً با پيدايش جهان مجازي ما دوبار و در دوفضا زندگي مي كنيم يا اينكه زندگي يك چيز بيشتر نيست و مجازي شدن منجر به تكه پارگي زندگي واقعي شده است؟

دكتر ميرسندسي : فضاي مجازي يك الحاقيه اي است به زندگي جديد. بعضي ها به شكلي افراطي و غير واقع بينانه مي گويند كه جهان مجازي جاي جهان واقعي را گرفته است. با همه اين توصيفات بايد گفت كه باز هم پاي ما روي زمين است. همان طور كه بشر رفت فضا و ماه را كشف كرد ولي همچنان پايش روي زمين است. فقط يك عرصه جديدي كشف شده و به جهان واقعي ضميمه شده است. اگر واقعيتي وجود نداشته باشد مجازي هم نخواهد بود. ما بايد اين فضا را درك كنيم و متناسب با آن بازنگري كنيم. نمي توان بدون توجه به آن و در نظر گرفتن مقتضيات آن همان دستورالعمل هاي سنتي را ائه نمود.

براي هدايت و تربيت كنشگر فعال، دو راه وجود دارد؛ يكي موعظه و يكي ترتيب دادن ساختارها به نحوي كه كنشگر در اين فضا خودش راه درست تر را برگزيند. به عنوان مثال فيسبوك اصلاً از لحاظ ساختاري طوري طراحي شده كه دعوت مي كند به مكشوف شدن و كنشگر، خواه ناخواه تحت تأثير اين ساختار سوق پيدا مي كند به اين سمت.

دكتر ميرسندسي : قبل از اينكه اين وضعيت در فيسبوك بيفتد در جهان واقعي است كه تكليف روابط يك سويه و دو سويه مشخص مي شود. جوامعي كه صرفاً به روابط يك سويه عادت كرده اند مشكلات بيشتري در فضاي اينترنت دارند. درست است كه ما دو گوش داريم براي شنيدن اما يك زبان هم داريم براي سخن گفتن. نمي شود كسي به ديگران بگويد شما فقط گوش باشيد و من فقط زبان. پيام ها به سمت پيام هاي غير مستقيم رفته است. اينترنت هم در ابتدا بيشتر مبتني بر منولوگ بود اما به مرور زمان به سمن ديالوگ و كنشگر فعال حركت كرده است. همين الان رسانه ملي ما اگر به مخاطب توجه نكند تا چند سال ديگر به هيچ وجه نمي تواند با رسانه هاي رقيب، رقابت كند.

من متشكرم از وقتي كه گذاشتيد و پاسخ هاي خوبي كه داديد ولي همچنان پاسخي براي اين سوال دريافت نكردم كه اين مكشوف شدن و به قول گافمن، آوردن پشت صحنه به جلوي صحنه و از بين رفتن حريم ها از كجا آمده؟ گويا همان طور كه در معماري ما ديگر نشاني از تفكيك ميان اندروني و بيروني نيست در رفتارها و گفتارهاي ما علي الخصوص در شبكه هاي اجتماعي نيز اين محدوده ها در هم مي شكند و ما خيلي راحت هركسي را به حيات خلوت خود راه مي دهيم.

دكتر ميرسندسي : اصلاً به تعبير وبر، جهان مدرن افسون زدايي مي كند و راز گشايي مي كند اين اتفاق مختص به اينترنت نيست اما ما بايد ياد بگيريم كه چه چيزهايي را مكشوف كنيم و چه چيزهايي را مكشوف نكنيم. ما تا زماني كه هنجارهاي اين زندگي را ياد نگيريم يا رومي رومي هستيم يا زنگي زنگ. 

------------------------------------------------------------------------------------------

- این مصاحبه برای انتشار در فارس نیوز انجام شده است. البته نمی دانم چرا فارس سوالات را حذف کرده و فقط پاسخ ها را منتشر کرده است.

- دکتر میرسندسی از اساتید باسواد گروه علوم اجتماعی دانشگاه جامع هستند ولی کمتر شناخته شده اند. به نظرم جا داره یه مقدار دست از سر اساتید معروف که مقداری هم به تکرار افتاده اند برداریم و سراغ اساتید ناشناخته تر برویم.

بازنشرها : +

«مصاف» با بیگانگی از تاریخ معاصر

مرکز مستندسازی سفیر انصافاً توی مدت زمان کوتاه توانسته است خوب جا بیفتد و شناخته شود. بچه هایی که در سفیر کار می کنند و مستند می سازند غالباً فنی خوانده اند و خیلی هاشان بچه های شریفی! هستند که از رشته های فنی به سمت رسانه و کار فرهنگی امده اند. من هم افتخار داشتم که در یکی از مستندهای سفیر با عنوان " جای خالی" که ان شاالله در آبان ماه رونمایی خواهد شد به عنوان پژوهشگر و مصاحبه کننده همکاری داشته باشم. درباره مستند جای خالی به وقتش خواهم نوشت اما این یادداشت را درباره یکی از آخرین کارهای سفیر با نام "مصاف" نوشتم :

 شاید شنیده باشید که حافظه تاریخی مردم ما کوتاه است. برخی از اصطلاح «جامعه کوتاه مدت» برای توصیف این وضعیت استفاده کرده اند. نمی‌دانم حافظه تاریخی مردمان دیگر جوامع چگونه است، اما تاریخ بدون بازخوانی مداوم چگونه می‌تواند به حافظه تاریخی جامعه ورود کند؟ مردمی که تاریخ نخوانند و با تاریخ بیگانه باشند از هر سوراخ چندین‌بار گزیده می‌شوند و اگر گزیده هم نشوند، خطر در افتادن به تکرار مکررات و درجا‌زدن کمتر از آن نیست که گفته‌اند‌: «من جرب المجرب حلت به الندامه» (کسی که تجربه شده را بیازماید، سرزنش و ندامت بر او حلال است).

تاریخ در ساده‌ترین شکل، نقل وقایعی است که بر آدمیان گذشته است. اما دانش تاریخ یافتن تشابهات، علل و نیروهایی است که با آن‌ها می‌توان تاریخ را تحلیل نمود. در هر دو سطح ما با تاریخ خود و با تاریخ جهانی که در آن زندگی می‌کنیم بیگانه‌ایم. جالب آنکه تاریخ هر‌قدر معاصر‌تر باشد، این بیگانگی افزون‌تر است. به واقع ما شاید از عصر باستان و سلسله حکومت‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند اطلاعاتی داشته باشیم، ولی وقایع تاریخی که در دوره عمر خودمان وقوع یافته است، گویا از ما فاصله بیشتری دارد. دلایلی را می‌توان برای این بی‌توجهی حدس زد که این یادداشت به دنبال این غرض نیست.

در عصر سیطرۀ رسانه، مستند‌سازی تاریخی بهترین راه بازخوانی تاریخ و تقویت حافظه تاریخی است. کاری که رسانه حکومت سلطنتی انگلیس در آن شهره است. به واقع تاریخ‌نگاری و روایت‌گری تاریخ از آن دست اموری است که اگر از آن غفلت شود سریع جایگزینی برای آن پدید خواهد آمد. اگر ما تاریخ خود را به طور عام و جنگ و انقلاب و تاریخ پسا انقلابی خود را به طور خاص روایت نکنیم، دیگران آن را روایت خواهند کرد و بدیهی است که مسائل را همان‌گونه که مطلوب آنها خواهد بود در آن بازنمایی خواهند نمود.

مستند مصاف، ساخته سفیرفیلم گویا قصد دارد این خلأ را پر کند و به مصاف این بیگانگی ما با تاریخ معاصر برود. این مستند نقطه عزیمت خود را سال 68 و پس از رحلت امام (ره) می‌گذارد و وقایع ده ساله پس از آن منتهی به فتنه 18 تیر را بازخوانی می‌کند. پرداختن به این دوره تاریخی از آنجا که کمتر مورد توجه واقع شده اولین و مهمترین نقطه قوت این مستند است. اساساً سال 68 به چند دلیل در تاریخ ما واجد اهمیت است. اول اینکه این سال اولین سال پس از پایان جنگ است. دوم اینکه در این سال امام خمینی (ره) از دنیا می‌رود. عزل آیت‌الله منتظری از قائم‌مقامی رهبری نیز از وقایع بسیار مهم در این دوره است. مواقعی که در قدرت جابجایی‌هایی صورت می‌گیرد، معمولاً آبستن وقایع و فتنه‌هاست. در این سال هم در سطح رهبری کلان نظام و هم در سطح دولت تغییراتی صورت می‌پذیرد و قائم مقام رهبری نیز به صریح‌ترین شکل عزل می‌شود. اینکه چگونه کشور این دوره سخت پس از جنگ را در آرامش سپری می‌کند، خود می‌تواند محل پرسش و تأمل باشد.

دوره ده ساله 68 تا 78 مصادف است با انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان رهبر و دو دوره ریاست‌جمهوری موسوم به دوره سازندگی و دو سال دوره اصلاحات. در این میان اما گویا ترجیح بر آن بوده است تا روند وقایع، ناظر به وقایعی که به فتنه 18 تیر می‌انجامد مورد تحلیل قرار گیرد. اینکه رفتارهای دولت سازندگی چگونه آنتی‌تزهایی در درون خود به وجود می‌آورد که منجر به پیدایش نشریات روشنفکری و روزنامه‌های زنجیره‌ای می‌شود و چگونه با هدایت این نشریات فتنه 18 تیر رقم می‌خورد در مرکزیت وقایع مورد بررسی این مستند است. سایر وقایعی که بازخوانی می‌شوند در این میان در خدمت بیان این غرض در جایگاهی پیرامونی قرار می‌گیرند. این مسأله به خودی خود مشکلی ندارد و شاید برای حفظ انسجام و پرهیز از پراکنده‌گویی لازم نیز باشد، اما بسیاری دیگر از وقایع گویا آن قدر به محاق می‌روند که اصلاً به آنها پرداخته نمی‌شود. مسائلی که منجر به انتخاب رهبری آیت‌الله خامنه‌ای و به حاشیه رفتن جناح چپ شد، بیشتر جای کار دارد.

مستند مصاف که به خوبی تناقضاتی را که در رفتارها و گفتارهای برخی سیاسیون دیده می‌شود بازگویی می‌کند به همین منوال می‌توانست از چرخش‌ها و تغییرات نظری به اصطلاح خط امامی‌ها و چپ‌های دوره انقلاب که زمانی تنها خود را انقلابی دو آتشه می‌دانستند و از دیوار سفارت بالا می‌رفتند تا زمانی که انقلاب را پدیده‌ای خشن می‌دانند که باید اصلاحات را جایگزین آن کرد پرده بردارد.

وقایع سیاسی دیگری همچون قضیه دادگاه میکونوس در دوره ریاست هاشمی رفسنجانی و فراخوانده‌شدن سفرای کشورهای اروپایی و مدیریت رهبر انقلاب در وقایعی از این دست را نمی‌توان در مستندی که مدعای تحلیل این دوره تاریخی را دارد نادیده انگاشت. جریان مخالفت‌های آیت‌الله منتظری، ترور حجاریان، قتل‌های زنجیره‌ای، گفتگوی تمدن‌ها، به انحراف رفتن جنبش دانشجویی و ... نیز از جمله اتفاقاتی است که جا داشت در این مستند به آنها پرداخته شود.

اینکه تاریخ را تبدیل به بازگویی و بازخوانی وقایع سیاسی و جنگ‌ها و انقلاب‌ها و آمد و شد حکومت ها بدانیم البته کفایت نمی‌کند. تاریخ صرفاً تاریخ پادشاهان و شوکت‌مندان نیست. کوه یخ را نمی‌توان فقط آن قسمت‌هایی دانست که بیرون از آب رویت می‌شود. عمده تاریخ در لایه‌های عمیق‌تری رقم می‌خورد. همین مردمان بی‌شوکتی که می‌آیند و می‌روند و نامی از آنان در تاریخ نمی‌آید، نیروهای اصلی جریانات تاریخی‌اند. حتی در دوره‌هایی که تلاش می‌شد مردم را هرچه بیشتر از امر سیاسی دور نگه دارند باز این مردم‌اند که بر تاریخ اثر می‌گذارند و از آن تأثیر می‌پذیرند. انقلاب اسلامی اما پدیده‌ای است که فاصله میان مردم و امر سیاسی را به شدت کاهش داده است. فلذا برای بازخوانی تاریخ پسا‌انقلابی به هیچ وجه نباید مردم را کنار گذاشت و این ضعفی است که در مستند مصاف دیده می‌شود.

اما گذشته از این خلأها مستند مصاف چند سکانس درخشان و تأثیر‌گذار دارد. بازخوانی مواضع آیت‌الله رفسنجانی که شورشیان 18 تیر را با لفظ «الوات» خطاب می‌کند. سخنان صادق زیباکلام آن جایی که می‌گوید‌: «اگر تیر چراغ برق هم در سال 76 مقابل ناطق نوری کاندید می‌شد، بیست میلیون رأی می‌آورد»، دو نمونه از مهم‌ترین نقاط برجسته مستند مصاف است. تکثر مصاحبه‌شوندگان نیز به خوبی به غنای مستند کمک کرده است. اگر نقاط ضعف مستند را به حساب جوانی سازندگان آن بگذاریم، نقاط مثبت فراوان این مستند را حتماً می‌بایست به حساب زحمتی گذاشت که برای پژوهش و جمع‌آوری اطلاعات کشیده شده است. مستند مصاف به خوبی ارزش پژوهش و نقش آن را در ارزشمند‌شدن یک اثر مستند نشان می‌دهد.

 این یادداشت در سفیر فیلم

بازنشرها : + ، +

محاکمه بدن

تصویر یا تصوری که ما از مفهوم «بدن» داریم و میزان اهمیتی که به آن می‌دهیم ناشی از گفتمان‌ها یا ایدئولوژی‌های غالبی است که جایگاه بدن را مشخص می‌کنند. مذمت بدن آنچنان که در برخی ادیان با رهبانیت پیشگی بدان دعوت می‌شود یا ستایش بیش از حد بدن و ارضای امیال معطوف به بدن آن چنان که در برخی مکاتب پسامدرن وجود دارد و یا انگاره دوآلیستی دکارتی ذهن / بدن که محوریت را به ذهن انسان می‌دهد، هرکدام بدن را به نحوی به محاق می‌برند یا در مرکزیت تام قرار می‌دهند. اما در دوره جدید، پرسش‌هایی جدی نسبت به جایگاه بدن و اهمیت آن طرح شده تا جایی که برخی جامعه جدید را جامعه‌ای جسمانی خطاب کرده‌اند و رشته جدیدالتأسیسی به نام جامعه‌شناسی بدن نیز درباره این پرسش‌ها تأمل می‌کند.

 بدن برای ما مهم است چراکه بیش از هرچیزی تصورمان نسبت به خویشتن را مدیون آن چیزی هستیم که در آینه تماشا می‌کنیم. درست است که چشم و همچشمی‌ها و تلقی و قضاوت دیگران درباره بدن ما می‌تواند نقش عمده‌ای در رفتارهایی که ما نسبت به بدن‌مان روا می‌داریم ایفا کند، ولی نمی‌توان انکار کرد که تلقی انسان‌ نسبت به خودشان بیشترین سهم را در این زمینه دارد. سانسور گاه کاملاً آشکار اعمال می‌‌شود و گاه کاملآ پنهان عمل می‌کند. پنهان‌ترین سانسور وقتی است که دچار خودسانسوری می‌شویم. بسیاری از رفتارهایی که نسبت به بدن روا می‌داریم نیز درواقع نوعی خودسانسوری است. در رژیم لاغری حجمی از بدن که می‌تواند به صورتی طبیعی وجود داشته باشد بدون دلیل عقلانی و به بی رحمانه‌ترین شکل حذف می‌شود.

 غالباً آنگاه که از بدن و چیزی مثل رژیم‌های لاغری که بر بدن اعمال می‌شود سخن گفته می‌شود به نقش رسانه‌ها و تبلیغات و مدها و سبک زندگی و مقولاتی از این دست ارجاع داده می‌شود. این حرف‌ها به جای خود صحیح است، اما تا زمانی که این تبلیغات و استانداردسازی‌های زیبایی‌شناختی به صورت یک خودپنداره در انسان ته نشست نگردد نمی‌تواند واجد چنین قدرتی بر اعمال سلطه‌ای چنین بی‌رحمانه بر بدن شود. خودپنداره، تصور و انتظاری است که انسان از خود و خود ایده‌آلش دارد. هیچکس نیست که به کل، تصوری کاملاً منفی از جسم خویش داشته باشد و خود را بسیار زشت و نامقبول بداند در عین حال کسی هم نمی‌تواند خود را در کمال مطلوب زیبایی بدنی تصور کند. خودپنداره‌ گویی تعلیقی است میان این دو. تصوری که از خودمان داریم و مدام نگران آن هستیم. در جهانی که فردگرایی بر آن حاکم است این خودپنداره‌ها اهمیت دوچندانی می‌یابند. خودپنداره‌هایی که می‌توانند بیشتر ناشی از توهم و وسواس باشند. گاه ما نسبت به خودمان وسواس‌هایی به خرج می‌دهیم که نه خداوند و نه دیگر آدمیان اهمیت چندانی به آنها نمی‌دهند. گویی بدن را در دادگاهی محاکمه می‌کنیم که قاضی و دادستان و وکیل مدافع‌اش تنها خودمان هستیم. اما چرا این خودپنداره‌ها نسبت به بدن شکل می‌گیرند و چرا باید بدن همواره در حال محاکمه و بازخواست باشد؟ اینکه تصور ما نسبت به بدن خویش صرفاٌ یک خود پنداره است به این معنا نیست که این تصورات در بستر اجتماع و فرهنگ شکل نمی‌گیرد. اتفاقاً این شرایط فرهنگی و تمدنی است که زیبایی شناسی ما را می‌سازد، اما انتظار درست از خویش می‌تواند در برابر انتظارات بیجایی که از بیرون اعمال می‌شود مقاومت کند. انسان قوی‌تر از آن است که به راحتی تسلیم انتظارات بیجای القا شده از طرف محیط شود.

 به عنوان مثال، زیبا تلقی شدن چاقی در میان زنان دربار در عصر قاجار به دلیل قحطی و کمیابی در آن دوره است. چاقی در این دوره دالی است که بر نوعی اشرافیت و ثروتمند بودن دلالت می کند. اصطلاحی مانند «لاغر مردنی» یا «دختره یه پرده گوشت نداره» در ادبیات ما نشان از مذمت لاغری دارد. اما تنها این دلیل کفایت نمی‌کند که چاقی زیبا جلوه کند. انتظار از نقش زن به عنوان ماشین زاد و ولد نیز در این میان حائز اهمیت است. چرا که زنان فربه نسبت به زنان ضعیف و لاغر مردنی گویا توانایی بیشتری در زاد و ولد دارند. جالب آنکه آنها چاقی را به لاغری ترجیح می‌دادند تا بتوانند بچه‌دار شوند و امروزه بسیاری از زنان از بچه‌دار شدن جلوگیری می‌کنند تا تناسب اندام‌شان به هم نریزد! ضمن اینکه اساساً می‌توان نسبت به اصل قضیه نیز تردید کرد چرا که در جامعه سنتی خودپنداره‌های فردگرایانه آن قدر قدرتمند نیستند و معلوم نیست آن اهمیتی که ما نسبت به خودمان و جسم خودمان می‌دهیم در میان آن مردمان نیز وجود داشته باشد. به نظر می‌رسد بدن موضوعی نیست که برای زنان در این دوره چنین موضوعیتی داشته باشد. ازدواج‌های سنتی و قدرت آموزه‌های دینی نسبت به رعایت محرم و نامحرم نیز هرچه بیشتر زنان را از توجه بیش از حد به بدن باز می‌دارد. داخل پرانتز اینکه جالب است همواره حجاب در میان مخالفین آن به عنوان محدودیت معرفی می‌شود، ولی در قید و بند آرایش و لباس و اعمال سلطه‌های بی‌رحمانه برای زیبا بودن محدودیت تلقی نمی‌شود! باید پرسید که چطور حجاب محدودیت است، ولی لباس تنگ پوشیدن و کفش پاشنه بلند و ساعت‌ها برای آرایش وقت تلف کردن محدودیت نیست؟ به نظر می‌رسد در فرهنگی که در آن حجاب و مستورگی بر نامستوری و بی‌حجابی غالب است محدودیت کمتری بر جسم زنانه اعمال می‌شود.

 در جامعه پساکمیابی یا جامعه مصرفی است که اعمال کنترل بر حجم بدن موضوعیت می یابد. چرا که دیگر دغدغه ما برآورده کردن نیازهای زیستی نیست، بلکه این معانی و نشانه ها هستند که در مرکز قرار می گیرند. تغییرات اجتماعی مانند افزایش نقش زنان در تولید و فعالیت اجتماعی نیز از جمله دلایل دیگری است که مقبولیت لاغری را بازتولید می کند. حتی در غرب نیز تغییر سلیقه عمومی مبنی بر ترجیح لاغری بر چاقی در واقع پدیده‌ نسبتاً  جدیدی است که ظهور آن به آغاز قرن بیستم باز می‌گردد. در جوامع غربی باریک‌اندامی slimness  صفت با ارزشی برای زنان تلقی می‌گردد که با جذابیت، کنترل بر نفس، مهارت اجتماعی، موفقیت شغلی، و جوانی تداعی می‌شود. به نظر می رسد اگر لاغری بتواند واقعاً به افزایش تحرک و فعالیت کمک نماید چیز بدی نباشد ضمن آنکه می دانیم علت بسیاری از امراض و مرگ و میرها چاقی است. اما لاغری نیز به همان میزان می تواند خطرناک باشد. گذشته از اینها عده ای نیز به صورت ارثی چاق یا لاغرند و نمی توان با تعریف استانداردی برای زیبایی به راحتی بسیاری از انسان ها را در زمره زشت ها قرار داد.

 به بیان بهتر ارزش انسانیت را در زیبایی ظاهری و جسمانی محدود کردن و از آن فراتر تقلیل دادن این زیبایی به چاقی و لاغری  ستم بزرگی است که می تواند به انسانیت روا داشته شود. به نظر می رسد تعریف استانداردی سخت گیرانه برای زیبایی باعث می شود که زن به مثابه ابژه ای کاملاً جسمانی تعریف شود که تنها وظیفه اش توجه به کالبد خویش است. چنین زنی از بروز توانایی های فکری و تعالی روحی خود باز می ماند چرا که مدام باید به فکر تناسب اندام و حفظ نسبت های خاص میان سینه و کمر و باسن خویش باشد و وقت و هزینه زیادی را صرف آن کند. این استاندارد سازی ها تنها به چاقی و لاغری محدود نمی شود بلکه جراحی های پلاستیک که گاه بسیار سخت و گران هستند نیز از جمله همین مجازات هایی است که در دادگاهی که برای بدن ترتیب می دهیم بر بدن اعمال می شوند. همان طور که ذکر شد این گونه مجازات ها شاید از مجازات ها و شکنجه هایی که توسط دشمن در جنگ اعمال می شود بی رحمانه تر است. چرا که در اینجا خود انسان است که خود را با رضایت به زیر تیغ می برد و حتی برای این تیغ کشیدن بر اندام پول هنگفت می پردازد. پزشکان تغذیه و جراحان پلاستیک تنها کسانی نیستند که از این وضعیت سود می برند. تمام مشاغلی که منفعت آنها وابسته به زنانی است که هم و غم آنها معطوف بودن به کالبد و زیبایی کالبد است خواهان این شیوه نوین از استثمار هستند. در واقع این گونه زنان خود جزئی از ماشین تولید و مصرف هستند و این چرخه بدون وجود چنین زنانی دچار توقف خواهد شد. در پایان لازم است ذکر این نکته که انتقاد از برساخته شدن چنین زنی به معنای ستایش از انتظارات سنتی از زن نیست. اگر امروزه زن را به مثابه "لیدی مهمانی" خواسته اند دیروز نیز زن را به " زن مطبخ " تقلیل داده بودند که باید بوی پیاز داغ بدهد. زن ایده آل هیچ یک از این دو نیست و اصلاً شاید مشکل اصلی به کار بردن صفت ایده آل و ایجاد انتظار از زن باشد. انسان آزاد آفریده شده و رفتن زیر بار استانداردهای بشرساخته تنها منجر به استثمار و  انقیاد می شود. تنها خداوند است که بندگی اش برابر با آزادی واقعی است.

 این یادداشت در دخت ایران

بازنشرها : + ، +