مقدمه
سربازی اصولآ مقوله پیچیده ای است. نرفتنش یک مصیبت است و رفتنش یک مصیبت! اما عمده ترین
معضل در باب سربازی نبود اطلاعات و شناخت از آن است. اعتراف می کنم که با اینکه چند ماهی از خدمتم می گذرد هنوز هم درست و حسابی از قوانین و ریزه کاری های سربازی سر در نیاورده ام. به نظر دستیابی به چنین اطلاعات شسته و رفته و یکدستی نا ممکن است. سربازی را فقط باید از درون درک کرد. هر چقدر هم از بیرون برای آدم تعریف کنند تا پوتین به پا نکنی چیز زیادی از آن نمی فهمی. گفتم شاید حیف باشد که این دوران را که در حال سپری کردنش هستم مسکوت بگذارم. می نویسم تا شاید کمی حس و حالش و مراحلی که گذرانده ام ثبت شود. البته این متن طولانی است و تازه در مراحل بعد که خاطرات و اطلاعات جدیدی نصیبم شود از این هم طولانی تر می شود. به نظرم شما وقت تان را برای این متن تلف نکنید. بیشتر برای خودم نوشتم تا بماند برای آینده.
اعزام
داستان اعزام را بايد از روز اعزام آغاز كرد. روزي كه اعزامي ها بايد بروند ميدان سپاه. در حال حاضر دفاتر پليس +10 كارهايي چون تحويل مدارك و ثبت نام جهت اعزام سربازها را انجام مي دهند. دفترچه خدمت را نيز از همين دفاتر يا دفاتر پستي مي توان تهيه كرد. گواهي فارغ التحصيلي از دانشگاه و چند قطعه عكس و گواهي تزريق واكسن مننژيت و دوگانه كزاز و ديفتيري و فتوكپي شناسنامه و كارت ملي مدارك لازم براي ثبت در پليس +10 است. پس از دو سه هفته از ثبت نام، نظام وظيفه، نامه اي به نام برگ سبز در خانه مشمول مي فرستد و حدود دو هفته قبل از اعزام نيز برگه اي به نام برگه سفيد. پرينت اين دو برگه را به صورت المثني مي توان از همان دفاتر پليس +10 نيز دريافت نمود. برگ سبز تاريخ اعزام و برگ سفيد پادگان محل آموزش را مشخص مي كند. معمولآ دارندگان مدارك كارشناسي و كارشناسي ارشد ابتداي ماه هاي زوج اعزام مي شوند و تاريخ اعزام من نيز اول دي ماه بود. اول دي ماه 1390.
ميدان سپاه
اول دي ماه مصادف بود با پنجشنبه و روي برگ سفيد نوشته بود كه بايست ساعت شش صبح، سازمان نظام وظيفه باشيم در ميدان سپاه. شب را از ترس دير رسيدن منزل پدري خوابيدم و ساعت پنج صبح اذان نزده راه افتادم به سمت خيابان آزادي براي سوار شدن به اتوبوس هاي بي آرتي. ساعت شش به موقع رسيدم و مواجه شدم با جمعيتي انبوده كه جلوي در سازمان تجمع كرده بودند. يه تيكه فضاي سبز پيدا كردم و نماز صبح را خواندم. وقتي نماز را تمام كردم ديدم دو نفر ديگر هم در همان فضاي سبز مشغول نماز شده اند. جمعيت همچنان ايستاده بود و صف تكان نمي خورد. تصميم گرفتم از لابلاي جمعيت خودم را نزديك در سازمان نظام وظيفه برسانم و سر و گوشي آب بدهم. وقتي به جلو رسيدم ديدم كه در را باز كرده اند و سربازها يكي يكي با برگه سفيد در دست وارد مي شوند و من هم وارد شدم. وارد يك ميدان صبحگاه بزرگ شديم كه جلوي آن يك سكوي مرتفع و يك تريبون وجود داشت. يكي از مسئولين سازمان پشت ميكروفون قرار گرفته بود و ما را دعوت كرد به نشستن. اين بنده خدا به نوبت اسم پادگان هاي مختلف آموزشي را مي خواند و سربازهايي كه در آن پادگان ها افتاده بودند. بلند مي شدند و مي رفتند در انتهاي ميدان صبحگاه پيش يك بنده خداي ديگري و در مورد آدرس پادگان و ساعت حركت اتوبوس ها به سمت پادگان ها توجيه مي شدند. مساله جالب، واكنش سربازها هنگام قرائت نام پادگان ها بود. به عنوان مثال هنگامي كه نام پادگان جوادنياي قزوين يا صفر پنج كرمان و يا عجب شير قرائت شد همهمه هايي از جمعيت سربازها شنيده شد كه معني اش اين بود : اووه اووه خدا به اينها رحم كند. يكي يكي همه پادگان ها را خواندند به غير از پادگاني كه ما افتاده بوديم يعني پادگان شهيد مدرس كرج. پادگان ما را آخر از همه خواندند و گفتند كه شما لازم نيست با اتوبوسهاي نظام وظيفه برويد بلكه شماها پس فردا يعني شنبه سوم دي ماه ساعت 9 صبح خودتان به پادگان آموزشي برويد و خود را معرفي كنيد.
14 ماه خدمت
الان مدت زمان خدمت 18 ماه است. البته گويا قرار است از سال 92 بشود 24 ماه. من با مدرك كارشناسي ارشد 16 ماه بايد خدمت مي كردم و البته سه ماه هم اضافه خدمت خورده بودم. داستان اين نود روز اضافه خدمت خوردن هم بر مي گردد به تعلل دانشگاه مان. به دليل سيستم اداري خرفت دانشگاه كه هر نامه نگاري و اقدامي چند روز طول مي كشد نتوانستم به موقع امورات فارغ التحصيلي را به انجام برسانم و مدارك خدمت را حدود يك ماه دير پست كردم. البته همين چند روز پيش در سايت هاي اينترنتي مشاهده كردم كه گويا شكر خدا اضافه خدمت ها را بخشوده اند. علي الحساب بدون احتساب 90 روز اضافه مدت 14 ماه بايد خدمت كنم. البته سه نوع كسري خدمت هم وجود دارد كه بايد در موردشان اقدام كنم. اول كسري بسيج است. در دوران نوجواني حدود چند سالي عضويت فعال بسيج داشته ام. چند باري با مسئولين بسيج پايگاه مان (پايگاه شهداي طرشت) تلفني صحبت كردم و يكبار هم حضوري مراجعه كردم. مي گويند كه پرونده ات راكد شده و نمي توان كاري كرد ولي من باز هم پيگيري مي كنم به هر حال سه ماه كسري خدمت ارزش اصرار و دوندگي را دارد. (گويا به ازاي هر سال عضويت فعال در بسيج معادل يك ماه كسر خدمت مي دهند. البته گفته مي شود كه كسري بسيج و ساير كسري ها مانند سابقه جبهه پدر و اينها تنها تا آخر سال 1390 اعتبار دارد.) كسري ديگري كه مي توان استفاده كرد. كسري هايي است كه بنياد نخبگان نيروهاي مسلح به پايان نامه هاي تحصيلات تكميلي مي دهد. فارغ التحصيلان كارشناسي ارشد و دكتري مي توانند با مراجعه به اين سازمان و ارائه يك نسخه صحافي شده از پايان نامه خود به همراه يك سري مدارك ديگر مثل صورت جلسه دفاع پايان نامه و فتوكپي شناسنامه و اينها پايان نامه خود را در نوبت ارزيابي بگذارند. بعد از ارزيابي و مشخص شدن ميزان اهميت موضوع پژوهش آنها به فوق ليسانس ها از دو تا شش ماه و به دكتري ها تا نه ماه كسر خدمت مي دهند. من پايان نامه ام را بيست ونه آذر ماه يعني دو روز قبل از اعزام در آنجا ثبت كردم و هنوز كه هنوز است منتظر نتيجه ارزيابي آن هستم. جالب اينكه كمتر كسي از سربازان از وجود چنين بنيادي خبر دارد و من هم خيلي اتفاقي و از زبان يكي از دوستان كه در هيات همديگر را ديده بوديم شنيدم كه چنين بنيادي وجود دارد. كسري ديگري كه مي توان براي آن اقدام نمود كسري گرفتن از طريق گرفتن پروژه پژوهشي است كه فعلآ سازو كار اين يكي را نمي دانم و گذاشته ام كه سر فرصت به سراغش بروم.
پادگان آموزشي شهيد مدرس كرج
از خانه مان تا پادگان شهيد مدرس كرج راه زيادي نبود. پادگان آموزشي مدرس جنب شهرك جهان نماي كرج است و من نيز از مهرشهر كرج تا آنجا حدود بيست و پنج دقيقه فاصله داشتم. ساعت نه صبح آنجا حاضر بودم. بعد از ورود از گيت بازرسي از سربازها با بيسكويت و سانديس پذيرايي شد. در آنجا يك آشنا هم ديدم. يكي از بچه ها آمد سراغم و پرسيد كه شما قنبري هستيد؟ گفتم آره و خودش را معرفي كرد. از بچه هاي دوره هاي پايين دبيرستان مان بود. نامش تقويان بود. فكر كنم صادق تقويان. خلاصه آنجا هم در ميدان صبحگاه ما را به خط كردند و سربازها را به سه دسته تقسيم كردند. امريه اي ها (مامورها)، سربازان عادي و كفايتي ها. من جزو دسته سوم بودم. يعني جزو كساني كه قبلآ دوره آموزش تكميلي را در بسيج گذرانده اند. الان كه خدمت سربازي را شروع كرده ام با خودم فكر مي كنم كه چقدر عقل كردم كه رفتم دوره تكميلي يا همان كفايت آموزشي را در بسيج گذراندم. هم شبانه روزي نبود و هم به اندازه آموزشي سربازي طولاني نبود. هم اينكه ممكن بود شهرستان بيفتم. در دوران خدمت هيچ مزيتي براي متأهلين قائل نيستند جز اينكه در شهر خود خدمت مي كنند. اين قاعده در مورد دوره آموزشي صدق نمي كند و ممكن است يك آدم متاهل را به دور از زن و بچه دو ماه بفرستند به صفر پنج كرمان و نيشابور و بندرعباس. گذراندن دوره كفايت معادل دو ماه هم موجب كسر خدمت مي شود. البته كساني كه از برخي نقاط خاص سپاه پذيرش داشته باشند احتمال زياد آموزشي را در همين پادگان مدرس كرج مي افتند و البته من حدس ديگري نيز مي زنم كه اين پادگان مدرس كرج مختص فارغ التحصيلان ارشد و دكتري و همچنين نخبگان باشد. چون روزي كه براي ثبت پايان نامه ام جهت گرفتن كسري به بنياد نخبگان نيروهاي مسلح رفته بودم ديدم كه روي تابلو زده بودند كه نخبگان بايد فلان روز و فلان ساعت به پادگان مدرس مراجعه كنند. همان يك روزي هم كه ما به پادگان آموزشي مدرس رفتيم كلي فارغ التحصيل پزشكي در آنجا حضور داشت. خلاصه ما كفايتي ها را بردند به سمت يك ساختماني و مدارك مان را تحويل گرفتند. مداركي شامل نامه درخواست صدور كفايت آموزشي كه بايد قبلآ اين نامه را از پادگاني كه در آن دوره تكميلي را گذرانده ايم دريافت كنيم به همراه رونوشتي از گواهي هاي آموزش مقدماتي و تكميلي به همراه برگه سبز و .... پيشنهاد من به همه اين است كه همواره يك پوشه (فولدر) به همراه داشته باشيد كه مخصوص نگهداري مدارك و كپي هاي مدارك باشد به هر حال داشتن فتوكپي شناسنامه و كارت ملي و چند قطعه عكس هر جايي ممكن است لازم شود. ضمن اينكه من از هر برگه و مدركي كه دريافت مي كنم يك كپي نگه مي دارم تا شايد روزي به كار آيد. بعد از اينكه مدارك مان را گرفتند ما را فرستادند تا جيره دريافت كنيم. جيره يعني همان وسايل و تجهيزاتي كه به سربازها مي دهند. جيره كفايتي ها و امريه ها و عادي ها متفاوت بود. به ما كه كفايتي بوديم يك كوله، يك اوركت، دو تا كلاه، دو دست شلوار و پيراهن، پنج جفت جوراب، يك كمربند يا همان فانسخه، يك عدد زيرشلواري و زيرپيراهني، يك عدد ملحفه و يك تخته پتو و يك جفت پوتين دادند. كلاه و پوتين را سايز مي كرديم ولي بقيه لباس ها را همينجوري در هم مي دادند. بعد از تحويل گرفتن جيره ها رفتيم ناهارخوري. ناهار، پلوتن بود. (تن ماهي به علاوه پلو) و اين اولين غذاي سربازي بود كه مي خوردم. بعد از غذا و خواندن نماز هم نامه هاي مان آماده شد و حدود ساعت 3 مرخص مان كردند. نامه از پادگان مدرس كرج به دانشگاه جامع امام حسين (ع). بدينوسيله اين سرباز وظيفه جهت انجام خدمت از تاريخ 4 دي 1390 به آن سازمان معرفي مي گردد.
چه شد كه رفتم دانشگاه جامع امام حسين (ع)
قبل از اعزام چند جايي را مد نظر داشتم براي گرفتن پذيرش و امريه از جمله دانشگاه صنعتي شريف كه چند وقتي در آنجا كار مي كردم. دانشگاه شريف در بخش هايي مانند معاونت فرهنگي يا نهاد نمايندگي سرباز مي گرفت. اما آن چند وقتي كه در دانشگاه شريف بودم به نظرم فضاي پويايي نداشت و همچنين من كه رشته انساني خوانده بودم با محيط فني و مهندسي حاكم بر آن سنخيتي احساس نمي كردم. چند جاي ديگر را هم پيگيري كردم از جمله مركز پژوهش هاي مجلس كه سهميه سربازشان تكميل شده بود و دست آخر يكي از دوستان فضاي مجازي كه هيچ وقت نمي خواهد نامش فاش شود پيشنهاد كرد كه بروم دانشگاه امام حسين و زحمت هماهنگي هاي لازم را نيز كشيد. پيشنهاد او مصادف شد با آشنايي من با دكتر محمد حسين رجبي دواني كه براي يك دوره آموزشي تاريخ اسلام به كانون انديشه جوان دعوتش كرده بوديم. خيلي اتفاقي متوجه شدم كه دكتر رجبي معاون پژوهشي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين هم هست. از طريق همان دوست مجازي اقدامات لازم جهت اخذ پذيرش در دانشگاه امام حسين را انجام دادم و مدارك لازم را براي شان فرستادم و با دكتر رجبي هم صحبت كردم تا در دانشكده علوم اجتماعي خدمت كنم و ايشان هم با نامه و تلفن ترتيب امور را دادند و اين شد كه آمديم دانشگاه امام حسين (ع).
اولين روز در دانشگاه امام حسين (ع)
يكشنبه 4 دي ماه شاد و شنگول با لباس شخصي به دانشگاه امام حسين مراجعه كردم وبعد از عبور از دژباني، اول از همه سراغ دفتر دكتر رجبي را گرفتم كه حضور نداشتند ولي مسئول دفترشان كه آدم بسيار خوش برخوردي بود حضور داشت خودم را معرفي كردم و گفتم كه قرار است سرباز دانشكده علوم اجتماعي شوم. اين مسئول دفتر خوش برخورد با دكتر رجبي تماس گرفت و گفت كه آقاي قنبري تشريف آورده اند. دكتر رجبي به ايشان گفت كه هماهنگي هاي لازم را انجام دهد و سپس از مسئول دفتر خواست گوشي را به من بدهد. سلام و عليكي كردم و از زحمات ايشان تشكر نمودم. آن مسئول دفتر خوش برخورد هم تلفني ما را معرفي كرد به مسئول گزينش دانشگاه و من نيز با اين خيال كه همه چي رديف است و همينجا با لباس شخصي خدمت مي كنم و براي خودم يه گوشه ميز و كامپيوتري پيدا مي كنم و كتاب مي خوانم و چرت مي زنم و اينها رفتم پيش آقاي داوري يا همان مسئول گزينش دانشگاه. وارد دفتر داوري كه شدم با يك فرد مسن و كچل مواجه شدم كه بسيار جدي به نظر مي رسيد. گفتم كه سرباز جديد هستم و دكتر رجبي بنده را معرفي نموده اند براي خدمت در دانشكده علوم اجتماعي. دكتر رجبي قبلآ تلفني با ايشان در مورد من صحبت كرده بود و ايشان هم زير نامه من نوشتند كه به دانشكده علوم اجتماعي معرفي گردد و مرا ارجاع داد به معاونت وظيفه و احتياط. معاونت وظيفه يك كانكس بود كه چند تا اتاق داشت. رفتم آنجا و گفتم كه سرباز جديد هستم و جناب دكتر داوري زير نامه مرا پاراف كردند و به اينجا حواله دادند. جواني كه پشت ميز بود گفت سرباز هستي؟ پس لباست كو؟ من كه انتظار شنيدن اين جمله را نداشتم خودم را زدم به كوچه علي چپ و گفتم والا اولين روز است و من خيلي نمي دانم بايد چه كار كنم. البته براي احتياط لباس هاي سربازي را گذاشته بودم توي صندوق عقب ماشين. آن جوان مسئول معاونت وظيفه و احتياط كه بعدها فهميدم نامش قاسمي است گفت به هر حال بدون لباس سربازي كه نمي شود بفرستمت اين ور و آن ور. برو لباس بپوش و برگرد. اين لحظه همان لحظه اي بود كه من با حقيقت سربازي مواجه شدم. اصلا سرباز بودن يعني پوشيدن لباس سربازي و به ويژه پا كردن پوتين. با كمي سرخوردگي و اندوه آمدم بيرون دانشگاه و توي ماشين لباس هايم را تعويض كردم و با لباس برگشتم به معاونت وظيفه نزد همان آقاي قاسمي. ايشان گفت كه بايد بروي دوره عقيدتي. تست روان شناسي هم بايد بدهي. دو تا نامه پرينت گرفت و داد دستم. يكي نامه به بهداري جهت انجام تست روان شناسي و يكي هم نامه به مركز تداوم آموزش جهت گذراندن دوره عقيدتي-سياسي. روي نامه عقيدتي-سياسي نوشته بود كه اين سرباز به علت نداشتن تست روان شناسي از انجام هرگونه پست معاف مي باشد و عواقب آن بر عهده به كارگيرنده است. ابتدا رفتم بهداري را پيدا كردم. وقتي وارد شدم يك آقايي سرش روي ميز بود و از چشمان سرخ شده اش مشخص بود كه چرتش را پاره كرده ام. گفتم كه براي تست روان شناسي آمده ام. جواب داد كه امروز دكتر نيست و برو بعدآ بيا. رفتم به دنبال پيگيري نامه دوم يعني عقيدتي-سياسي. از چند نفر سوال كردم كه عقيدتي سياسي كجاست كه نمي دانستند تا اينكه يكي گفت عقيدتي سياسي اينجا نيست. در دانشگاه افسري است. بايد بروي افسري. دانشگاه افسري امام حسين كنار دانشگاه جامع است و گويا قبلآ هر دو يكي بوده اند ولي الان دانشگاه افسري دانشگاه نظامي تربيت پاسداري است و دانشگاه جامع بيشتر يك محيط آكادميك غير نظامي است. از دانشگاه جامع رفتم بيرون و راه افتادم به سمت دانشگاه افسري. ساعت حدود 11 ظهر بود.
دوره عقيدتي-سياسي در دانشگاه افسري
از دژباني وارد دانشگاه افسري امام حسين شدم. دژبان پرسيد گوشي داري و جواب مثبت دادم. گوشي موبايل و گواهي نامه ام را گرفت و به هم چسب زد و طبق روال معمول دژبان ها به سر و وضع و بند پوتين و گتر شلوار و خط ريش و حلقه و نداشتن اتيكت كد و اسم و درجه گير داد و سپس دفتر تداوم آموزش عقيدتي-سياسي را نشانم داد. يك آدم لاغر اندامي با اوركت سبز سپاهي آنجا نشسته بود و لبخندي دائمي بر صورتش بود. گفت كلاس ها از امروز صبح شروع شده و تا هفته بعد ادامه دارد و كلاس بعدي ساعت يك ربع به دو شروع مي شود الان مي تواني بروي نماز و ناهار. يك نامه به دستم داد تا بروم از اتوماسيون تغذيه براي يك هفته ژتون غذا بگيرم. ژتون هاي غذا را گرفتم. همان كنار اتوماسيون تغذيه سالن غذاخوري بود رفتم داخل. مسئول توزيع غذا پرسيد قيمه مي خواهي يا قورمه سبزي؟ دلم مي خواست بگويم قيمه سبزي! و از هر دو بخورم ولي گفتم قيمه و غذايم را گرفتم و نشستم سر ميز. در حال جويدن لقمه اول بودم كه دو سه تا آدم كله گنده با لباس نظامي و درجه هاي خفن نظامي كه من هيچ وقت از آنها سر در نمي آورم آمدند بالاي سرم كه آهاي سرباز تو اينجا چه كار مي كني؟ من هم با همان لقمه اي كه در دهانم بود گفتم والا تازه به افسري آمده ام و از اوضاع بي خبرم و آن سرهنگ محترم گفت كه عيب ندارد بنشين غذايت را بخور ولي از فردا بايد بروي سلف سربازها. كلاس بعد از ظهر سيره نبوي بود. استادش نام تك تك بچه ها و رشته تحصيلي و محل اقامت شان را پرسيد. وقتي نوبت به من رسيد و گفتم ساكن كرج هستم از محله ام سوال كرد و دست آخر معلوم شد كه با استاد همسايه ايم و در يك ساختمان هستيم البته بعدتر گفت كه ساكن آنجا نيست و واحد آپارتمانش در كرج را اجاره داده است. موقع خروج با بدبختي و دادن تعهد مبني بر اين كه ديگر با خود گوشي نياورم گوشي موبايل و گواهينامه را گرفتم و به اين ترتيب چهارمين روز خدمت را هم پشت سر گذاشتم. تا يك هفته وضع به همين منوال بود صبح ساعت 6.45 بايد وارد مي شديم و حاضري مي زديم سپس مي رفتيم داخل كلاس تا ساعت 8 تا اولين كلاس شروع شود. كلاس، گرم بود و تقريبآ همه بچه ها مي خوابيدند من هم براي خودم كتاب و مجله مي خواندم. كلاس قرآن و مباحث سياسي و سيره نبوي و اخلاق و روز آخر هم دو جلسه كلاس حفاظت اطلاعات. يكي از كلاس ها كه صرفاً با نقل خاطره و داستان از طرف استاد مي گذشت. يك استاد ديگري هم بود كه علاقه زيادي به مسأله عرفان هاي كاذب و اين جور چيزها داشت و با لب تاپ براي مان فيلم هاي شيطان پرستي پخش مي كرد. كل مطلب كلاس حفاظت هم اين بود كه زياد صحبت نكنيد و از درون محل خدمت تان به افراد اطلاعات ندهيد.
مرخصي تشويقي و استحقاقي و ساعتي
استاد حفاظت اطلاعات آخر كلاس اسمم را پرسيد و سه روز تشويقي داد. احتمالاً براي خواندن قرآن و مشاركت در بحث. البته گفتند حالا كه دوره عقيدتي تان تمام شده فعلا برويد به محل خدمت تان و بعد سر فرصت براي گرفتن برگه تشويقي مراجعه كنيد. تشويقي در خدمت به مرخصي هايي اطلاق مي شود كه به عنوان جايزه به سربازها تعلق مي گيرد. هر سرباز در ماه دو و نيم روز مرخصي استحقاقي دارد. همچنين مي تواند به ميزان هشت ساعت و نيم مرخصي ساعتي دريافت كند. البته گويا هر جايي قوانين خودش را دارد و به نحو خاصي اين مرخصي ها را توزيع مي كند. مثلآ من كه علي الحساب و بدون احتساب كسري هاي احتمالي (كسري بسيج و كسري پايان نامه و كسري پروژه پژوهشي) چهارده ماه خدمت دارم مي توانم در كل دوره خدمت در مجموع سي و پنج روز مرخصي بگيرم. اما به نظرم در زمينه مرخصي ساعتي اين دانشگاه امام حسين سربازها را اذيت مي كند و طبق قانون رفتار نمي كند چون قانون اين است كه اگر ميزان مرخصي ساعتي در هر برج بيشتر از هشت ساعت شد بايد معادل يك روز مرخصي استحقاقي محسوب شود ولي اگر كسي در ماه هفت ساعت مرخصي ساعتي استفاده كند نبايد از مرخصي هاي استحقاقي وي كاسته شود اما اينجا حتي يك ساعت مرخصي ساعتي را از مرخصي ها كم مي كنند. يعني اگر در عرض سه ماه در مجموع هشت ساعت مرخصي ساعتي گرفته باشيد يك روز از مرخصي ها كاسته مي شود. قدر مرخصي را وقتي مي دانيد كه سربازي رفته باشيد. تا يادم نرفته اين را هم بنويسم كه مرخصي تشويقي نمي تواند بيشتر از مرخصي استحقاقي باشد و كسي كه مثل من در كل دوره خدمت سي و پنج روز مرخصي تشويقي دارد مي تواند حداكثر سي و پنج روز مرخصي تشويقي دريافت كند. مرخصي تشويقي را مي توانيم از مسئول بالا سري و يا ساير مسئوليني كه در طول خدمت كاري براي شان انجام مي دهيم دريافت كنيم و قسمت قضايي بايد آن را مهر و امضا كند.
تقسيم شدن و تعيين بخش خدمت
دوازده دي ماه يعني روز هشتم عقيدتي بعد از آخرين كلاس كه كلاس حفاظت اطلاعات بود ما را به همراه يك برگه گواهي اتمام دوره عقيدتي از دانشگاه افسري روانه همان دانشگاه جامع كردند. ابتداي ورود اسير و عبير اين دژبان هاي عقده اي شديم كه كمي چپ و راست مان كنند و داد و بيداد كنند و تذكرات لازم را جهت كشتن گربه دم حجله بدهند. جالب بود كه سردسته دژبان ها خودش اعتراف مي كرد كه ما دژبان ها سگ هاي پادگانيم و خودتان رعايت كنيد تا ما پاچه تان را نگيريم. ما را به صف بردند به همان كانكس معاونت وظيفه و احتياط. يعني همان جا نزد همان كسي كه براي اولين بار لباس سربازي را تن مان كرده بود. همان شخص و يك بنده خداي ديگري بيرون آمدند و ليستي در دست شان بود كه اسامي تك تك ما به همراه رشته تحصيلي مان رويش نوشته شده بود. اول از همه شروع كرد به سوال پيچ كردن بچه هايي كه كامپيوتر خوانده بودند. اين كه چقدر كار با كامپيوتر بلدند و چقدر برنامه نويسي كرده اند و اينها. البته يك اصل اساسي در اين لحظه سرنوشت ساز اين است كه خود را به جهالت تام و تمام بزنيد تا سرتان كار نريزند و ازتان بيگاري نكشند ولي البته اين يك اصل مطلق نيست چرا كه ممكن است كار كردن در زمينه تخصصي تان خيلي بهتر از انجام كارهاي ديگري مانند كارهاي اداري و دفتري باشد. معمولاً هنگام تقسيم از داشتن گواهي نامه رانندگي نيز سوال مي كنند كه اين يك رقم را حتماً بايد انكار كرد چرا كه سربازهايي كه راننده مي شوند جدا از اينكه مسئوليت تحويل ماشين را دارند گاه ممكن است خارج از ساعات اداري نيز به كار گرفته شوند. البته از بين ما كه افسر بوديم راننده انتخاب نمي كنند و معمولاً راننده را از ميان سرباز صفرها انتخاب مي كنند. راستش وقتي برخوردي كه با اين سرباز صفرها مي شود را مي بينم خدا را صدهزار مرتبه شكر مي كردم. خيلي به آنها سخت مي گيرند. بندگان خدا دو ماه اول خدمت بايد يك روز در ميان پست بدهند در حالي كه ما افسرها دو ماه اول، پنج روز در ميان بايد پست بدهيم و بعد از گذشت دو ماه اول و آمدن افسرهاي جديد پست ها ده شب يكبار خواهد بود. متاهل ها هم پانزده شب يكبار. غالباً هم افسرها بالاي برجك و اينها نمي روند و به عنوان افسر گشت در پست ها به كار گرفته مي شوند. درباره پست ها جداگانه توضيح مي دهم. برگرديم به همان تقسيم شدن نيروها. دانشگاه امام حسين بخش هاي مختلفي دارد و اگر بخش خاصي را مد نظر داريد براي اينكه آنجا خدمت كنيد بايد حتماً قبلش با مسئول مربوط آنجا و يا كسي كه رابط و پارتي شماست هماهنگي هاي لازم را انجام داده باشيد. گرچه من قبلآ هماهنگ كرده بودم كه در دانشكده علوم اجتماعي يا پژوهشگاه دانشگاه خدمت كنم ولي باز نظام، هيچ حساب و كتابي ندارد و ممكن است هرجايي بيفتيد. (منظور از نظام، حاكميت نيست در اصطلاح به سيستم ها و نهادهاي نظامي مي گويند نظام) البته يك چيز را بايد گفت كه با پيگيري و چانه زني و دوندگي هرچيزي ممكن است.



