تبليغاتX
واژگون - بدینوسیله اینجانب از جدایی ها شکایت می کند

واژگون

اینجا پر است از واژگانی واژگون

قلم و آنچه از آن تراوش می کند. گویی قلم خودش اراده ای دارد خارج از اراده مولف و شاید قلم و مولف با هم در حال تبادل اند و بر هم تاثیر گذار. قلم، ابزار مولف نیست و چه بسا که مولف، ابزار قلم باشد. تراوش قلم محصول مواجهه ما با هستی است. "من" وقتی با "دنیای پیرامون" مواجه می شود مساله آغاز می شود و مساله که آغاز شود قلم به کار می افتد. ( من / هستی ) وز نیستان هستی که ما را بریدند قلم به نفیر آمد تا از جدایی ها شکایت کند.جدایی، جدایی، جدایی، مساله این است. من از جدایی ها شکایت دارد. بدینوسیله اینجانب محمد الیاس شکایت خود را از جدایی ها اعلام می کنم و خواهشمندم که دست از این همه جدایی و شکاف و تفکیک و تمایز و طبقه بندی بردارید. هستی، گیتی، دنیا و چه جالب که ما این نام ها  را بر زنان می گذاریم زنانی که ما را از وجود خود می زایند. زاییده می شویم، هبوط می کنیم و از مادرمان جدا می شویم. مادری که ما،در او بودیم. آنگاه که خودمان جزو هستی بودیم مواجهه ای در کار نبود. جدا که شدیم این سه کلمه ایجاد شد ( من، هستی، مواجهه ) این سه کلمه که ایجاد شد قلم هم به کار می افتد و شروع می کند به داد فریاد و شکایت از جدایی. اما چه کسی راضی به این جدایی بود؟ چه کسی از این جدایی خوشحال می شد؟ اسطوره های مذهبی ( استوری : داستان) به ما می گویند که شیطان رانده شده ( جدا شده)  ما را جدا کرد. شیطان، اصلآ علاقه خاصی به جدایی دارد. شیطانی که خودش را تافته جدا بافته دانسته بود می خواست همه چیز را از هم جدا کند. انسان، جدا شد در آغاز از جدایی ها شکایت کرد اما کم کم به جدایی عادت کرد و شیطان به او گفت حالا که مثل همدیگر جدا شده ایم بیا تا همه چیز را از هم جدا کنیم و انسان خودش را از طبیعت جدا کرد. خودش را از همسایه اش جدا کرد. مرد را از زن جدا کرد. بچه را از بزرگسال جدا کرد. عده ای هنوز مانده بودند که از جدایی ها شکایت می کردند پس آنها را هم از جامعه جدا کرد و به کلیسا فرستاد. مدرسه و بازار از مسجد جدا شد و دنیا تقسیم شد و تقسیم شد تا به اینجا رسید به جهانی تکه تکه شده. اما هنوز هم می توانیم از خود سوال کنیم که آیا ما برای وصل آمدیم یا برای فصل کردن؟ وظیفه ما این است که دنیا را تکه تکه کنیم یا به وحدت برسانیم؟ و خیلی وقت بود که از این گونه حرف ها نزده بودم و این روزها خیلی دلم میخواست که حدیث نفس بنویسم. دغدغه این روزهایم علاوه بر رصد تحولات سیاسی و اجتماعی، اندیشیدن به پایان نامه و سربازی و کار است و من اصولآ دنیا را سخت نمی گیرم ولی فکر و خیال ها همیشه پشت در اتاق من صف کشیده اند و مدام در ذهنم صدای شمشیر بازی کلمه ها می آید و شنیدن صدای مهربان زهرا و دیدن چهره زیبایش آرامم می کند و این محمد مسیح آخر کار خودش را کرد و واژگون را منتقل کرد به اینجا با همه نوشته های گذشته اش و با همه کامنت هایش و با همه خوبی ها و بدی هایش و این نوشته ها مثل پرونده اعمال آدم همه جا به دنبال آدم است و من از وردپرس سر در نمی آورم و میناز هم بعد از هزار بار وبلاگ عوض کردن وبلاگ "خط می زنم" را راه انداخته است و منتظر نوشته هایش هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط محمد الیاس  |