
(این داستان بر اساس یک اتفاق واقعی نوشته شده است)
شاكي بود. فحش و بد وبيراه نثار دولت مي كرد. لعن و نفرين هم روانه مي كرد. مي گفت اينا حق مردم رو خوردن. اون دنيا من ازشون نمي گذرم. اينها را راننده مسافر كش مي گفت. با مالك اكبري در اوايل خيابان محمد علي جناح سوار ماشينش شديم تا بريم آرياشهر. راننده همچنان مشغول بود. مدام مي گفت : اينا فلان اند. اينا بهمان اند. اينا دزدند. من معمولآ با امثال اين راننده ها وارد بحث ميشم ولي اين دفعه حال بحث كردن نداشتم و به فحش هاي راننده گوش مي كردم و با خودم فكر مي كردم منظور راننده از كلمه ((اينا)) چيه. ناگهان مالك با موضع گيري و عصبانيت شروع كرد به بحث كردن با راننده. تعجب كردم. تا حالا نديده بودم مالك از اين حرف ها بزنه بهش نمي اومد. فكر مي كردم فقط خودم پاچه خوار نظامم. شايد به خاطر اين بود كه مالك تازگي وارد شغل دولتي شده! به مالك گفتم : حاجي! بي خيال شو بذار حرفش رو بزنه. مالك به راننده گفت : آقاي راننده! من كارمند دولت ام وقتي شما به دولت فحش ميدي و نفرين مي كني در واقع داري به من هم فحش ميدي. خلاصه رسيديم به آرياشهر. هزار تومن به راننده دادم. چهارصد تومان پس داد. يعني نفري سيصد تومن حساب كرده بود (دو برابر كرايه معمول). من هيچ وقت سر كرايه با راننده ها بحث نمي كنم اصلآ به نظرم ارزش بحث و دعوا نداره ( به قول حاجي بيگي : صد تومن، دويست تومن، نه منو فقير مي كنه نه راننده رو پولدار مي كنه) ولي اين بار عصباني شدم. من كه تا مقصد سكوت كرده بودم و به حرف هاي راننده و مالك گوش كرده بودم به راننده گفتم : حاجي! كرايه رو دو برابر حساب كردي. گفت كرايش همينه. عصباني شدم گفتم تو كه خودت حق مردم را مي خوري ديگه زر زياد مي زني به دولت فحش ميدي و در ماشينش را كوبيدم. یکی از روزهای خوب خدا بود با مالك كلي پياده روي كرديم و حرف هاي جالب زديم.
همه چیز این دنیا سر جای خودشه تنها به این شرط که نگاه مان واژگون باشد
----------------------------------------
و ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارت مغرور کرده است؟ سوره 82 آیه 6
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ