تبليغاتX
واژگون

واژگون

اینجا پر است از واژگانی واژگون

مقاله ذهنیت نسلی كریستوفر بالس را مي خواندم وسوسه شدم چيزهايي از خاطرات كودكي و نوجواني ام بنويسم. برای من که متولد سال ۶۰ هستم سال های دهه ۶۰ و ۷۰ سال های کودکی و نوجوانی است. سياستمداران قبل از رفسنجاني را به ياد ندارم ولي بمب افكن هاي عراق را در آسمان ديده بودم. با خانواده سريع مي رفتيم داخل زير زمين پناه مي گرفتيم. تلويزيون سياه و سفيد و بعد ها يه تلويزيون رنگي كوچك داشتيم كه خيلي دوستش داشتم. برنامه آقای اقتصادی که پیرمرد خوش صحبت و موسفیدی بود و در برنامه اش زمین های کشاورزی گندم و تراکتور نشان می داد و آقای شهروندی که آدم بدبختی بود و نماینده قشر آسیب پذیر بود.خانوم خامنه که مجری برنامه کودک بود و خیلی مهربون بود. برنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مجری برنامه اش لباس سپاهی تنش بود. مجری های خوش تیپ شبکه یک و مجری های اعصاب خورد کن شبکه دو که همش شعر می خوندن و یه تواشیح تکراری که همیشه تلویزیون پخش می کرد (بی مدیحی کتاو ...) دهه های فجر یه سرود پخش می کرد که یه پسر بچه درباره پدر شهیدش می خوند که (خورشید خوب و مهربون بابام رو تو ندیدی؟ دیدمش همین جا بود اون بالا بالاها رفت) چقدر تلویزیون سرودهای دسته جمعی بچه ها را پخش میکرد. ويدئو تازه فراگير شده بود. البته ما در منزل مان ويدئو نداشتيم اما در خانه فاميل هايمان مي ديدم. به ياد دارم كه بچه محل ها يواشكي نوارهاي ويدئويي بروسلي را رد و بدل مي كردند. خونه يكي از فاميل ها ترميناتور را ديدم. فوتبال آن موقع جذابيت خاصي داشت. تب خريدن آدامس فوتبالي بالا بود. هميشه دلم مي خواست از آدامسم عكس تيم ملي مكزيك يا عكس رودگوليت در بياورم. بازار گل كوچيك هم در كوچه پس كوچه هاي محله مان داغ بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت   توسط محمد الیاس  |